سلام سلام به همه ی شما عزیزای دلم
بله خودمم تعجب نکنین بله بله درست حدس زدید آیسان هستم حالتون چطوره نمیدونید چقدر دلم واستون تنگیده بود یک سال نیومدم پیشتون از همتون معذرت میخوام
و اما خاطرات این چند هفته رو چون خیلی زیاده با شماره مینویسم اونجاهایی که باحاله
:
۱.(اول فروردین)تا نزدیکای لحظه ی تحویل سال داشتم wc رو میشستم و خونه رو جارو میکردم وقتی تموم شد زود رفتم آرایش کردم اومدم سر سفره هفت سین نشستم
٬الان چند ساله لحظه ی تحویل عصبی میشم مامان بابام هم همینطورن همه به ظاهر خودمون رو شاد نشون میدیم ولی تو دلمون کلی ناراحتیم
امسالم مثل سالای گذشته بود علت اصلیش هم فقط کارایی هست که بابام تو این چند سال کرده و کانون خانوادمون رو کلا به هم ریخته
...بیخیال بگذریم با گله و شکایت چیزی درست نمیشه...بله سال تحویل شد مثل هر سال یه خنده ی تلخ رو لب هر ۳ تامون نشست و من و مامان اروم به هم گفتیم کی میشه این مرد ترکمون کنه تا با آرامش زندگی کنیم
من به مامان بابام سال نو رو تبریک گفتم ولی هیچ کدوم رو بوس یا بغل نکردم(خیلی دلم میخواد مامانم رو بغل کنم با تمام وجود ببوسمش ولی نمیتونم٬همه اینا علت داره هر کاری میکنم نمیتونم با خودم کنار بیام و احساساتم رو اونطوری که هست بروز بدم٬میدونم اگر خدایی نکرده مامان رو یک روزی از دست بدم حسرت میخورم ولی چه میشه کرد خودشون این جو رو تو زندگیم به وجود آوردن
٬ای بابا منم که همش غمگین مینویسم...
)بعدش بابا بهم عیدی داد (اگه نمیداد سنگین تر بود٬عیدی رو آورد کوبید رو میز گفت برش دار ماله توئه دلم میخواست بزنم تو دهنش پولا رو پرت کنم تو صورتش
٬یه روز اینکار رو میکنم
)بعدش مامان عیدیم رو داد کلی ذوق کردم و اینبار بوسیدمش
(البته نه اونجور که دلم میخواست) یکمی تلویزیون نگاه کردیم بعدش با بابا رفتم خونه مادرش (مامانم نیومد٬حقم داره وقتی حتی جواب سلام نمیدن واسه چی بیاد خودشو کوچیک کنه
)یکمی اونجا نشستیم عمه هام اولش مثل همیشه یکم تیکه انداختن بعدش دختر عمم دوربین عکاسیشو آورد و کلی از من عکس انداخت هرکاری میکردم نذارم میگفت امروز خوشگل شدی میخوام ازت عکس بندازم
اون یکی عمم هم اومد به علت کمبود جا تو خونه ۶ نفری روی مبل ۳ نفره نشستیم پسر عمه کوچیکمم رو پای من نشست(من این پسر عمم رو تو این ۶ سال که به دنیا اومده کلا ۱۰ بار دیدمش
) شدیم ۷ نفر داشتم له میشدم
این وسط یکی از دختر عمه هام وسایلی که خریده بود نشونمون میداد و کلی پز میداد پسر عمه بزرگمم بغل دست من نشسته بود میدید من اعصابم خورده هی به این تیکه مینداخت و با هم میخندیدیم
(علت اینکه با من خوبه اینه که دوست من میشه دوست دختر آقا
) خلاصه چند ساعت اونجا بودیم بعدش دختر عمم گفت برو خونتون میخوایم شام بیایم اونجا منم زنگ زدم به مامان گفتم خودمم رفتم خونه به مامان کمک کردم شام بپزه(چون بابای خسیسم رو میشناختم)خلاصه اومدن خونمون ساعت ۱۲ اینطورا بود رفتن 
۲.(دوم فروردین)صبح دایی بزرگم زنگ زد گفت خانوم من امروز نشسته بیاید عید دیدنی مامانم کلی عصبی بود چون روز ۲ فروردین همیشه همه خونه مادربزرگم بودیم و الان که ۲ سال مادربزرگ و پدربزرگم فوت شدن من و مامان ۲ فروردین میریم بهشت زهرا پیش اونا
٬مامان یکم گریه کرد
بعدش گفت برو به داییت بگو که عصری میریم و ناهار هم تا ۱ ساعت دیگه آمادس(از تبریز اومدن جای هتل طبقه بالا خونه مادربزرگم هستن و من و مامان هم نقش کارکنای هتل رو داریم
) یکم بعدش اومدن پایین ناهار خوردیم بعد از ناهار زنداییم گفت من هنوز مادر پدرم رو ندیدم برم خونه جاریم چیکار کنم ما هم بهش حق دادیم قرار شد اونا یه روز دیگه برن
٬اون یکی داییم اومد خونه ما با هم رفتیم سمت خونه دایی بزرگم٬از همون اول زنداییم و پسرداییام کلاس گذاشتن(چون توی انگلیس به دنیا اومدن و ۶ سال اونجا بودن واسه ما قیافه میگیرن
)یکم نشستیم حوصلم داشت سر میرفت که سهیل(پسر داییم) و داداشش اومدن کلی ذوق کردم چون ۲ تا هم صحبت پیدا کردم
٬سهیل اومد بحث همه ی ما شد نامزدی سیهل خلاصه اون شب کلی خوش گذشت و یکم راجع به کارایی که من اون شب میخوام بکنم حرف زدیم مثلا اینکه داماد به عروس اول یه اسکناس ۵۰ تومنی بده بعد ۱۰۰ تومنی بعد ۲۰۰ تومنی بعد...تا برسه به ۵۰۰ هزار تومن (توی فیلمش خیلی خوشگل میشد) یا مثلا اینکه شاباشارو من جمع میکنم هرکسی هم شاباش گرفت میده به من که بذارم تو کیسه شاباشای عروس داماد یا مثلا با قاب عکس و چاقو چطور برقصم یا سر عقد چیکار کنم و...
خلاصه شب اومدیم خونه و کلی خسته بودم و خوابیدم ![]()
۳.(سوم فروردین)قرار بود بریم خونه دختر عموی مامانم(اولین عید عموی مامانم بود )از ساعت ۲ منتظر موندیم که این زنداییم بیاد پایین تا بریم تا ساعت ۷ شب
اعصابم به هم ریخته بود کلی جلوی خودمو گرفتم که هیچی نگم
فقط انقدر عصبی بودم که خودش فهمید
(بهش بر خورد و روز ۷ فروردین سر این قضیه دعوامون شد و اونم قهر کرد رفت خونه ی مادر خودش
)رفتیم خونه ی دختر عموی مامان مثل همیشه بحثای مزخرف شد منم اعصابم داغون تر شد
بعد از چند ساعت اومدیم خونه مامان گفت آهنگات رو بیار اونایی که واسه رقصه انتخاب کنیم که واسه نامزدی شب که از سالن میایم خونه آهنگ داشته باشیم گفتم باشه آهنگا رو آوردیم گذاشتیم با هر کدوم نمیتونستم برقصم داییم و زنداییم و پسرداییام واسم میرقصیدن
٬بعدش مامان تابلو فرشی که رو دیوار بود داد دست من گفت با این برقص
بعدش بهم چاقو دادن گفتن با این برقص
بعدش قابلمه بهم دادن گفتن به جای کیک با این برقص حالا من هی میگم من اون شب با کفش پاشنه بلند با کیک نمیرقصم میفتم زمین آبروم میره اینا میگن حرف نزن برقص
خلاصه تا ساعت ۳-۲ انواع رقصا
(بابا کرم٬ترکی٬کردی٬شمالی٬بندری٬عربی و...


![]()
![]()
![]()
![]()
) رو واسشون انجام دادم بعدم بیهوش شدم 
۴.(چهارم فروردین)صبح پاشدم با مامان رفتم آرایشگاه فرشته( دوست ۳۰ ساله مامان) مامان موهاش رو مش کرد منم موهام رو به فرشته نشون دادم اونم گفت فردا بیا همچین آرایشت کنم که خودتم خوت رو نشناسی
٬منم کلی ذوق کردم و بهش گفتم مرسی٬بحث سر دختر پسر شد قرار شد مامانم پسرای اونو بگیره بزرگ کنه یک ماه اونم منو بزرگ کنه ٬
خلاصه سه تا داداش پیدا کردم به چه خوشگلی خدایی پسراش خیلی خوشگلن و یه مامان جدید پیدا کردم که واقعا DUFF هستش
٬از اونجا اومدیم خونه یادم نیست چیکار کردم فقط یادمه همه ی دایی هام با خانوادشون اونجا بودن
.سامان(یکی از دوستای خانوادگیمون) پدرش رو از دست داد بهش بازم تسلیت میگم٬هرچند اونم انقدر از پدرش شاکی بود که خبر فوت پدرش خوشحالش کرد(منم واسم این اتفاق بیفته خوشحال میشم
)
۵.(پنج فروردین)صبح ساعت ۵ از خواب پاشدم رفتم حمام بعدش آخرین کار ها رو کردم هدیه های سر عقد رو کادو کردم
بعدش به مامان تو کارای خونه کمک کردم و رفتیم آرایشگاه
بعدش زنگ زدم به سهیل گفتم عروس گل داره که تو دستش بگیره سهیل گفت نه نداره اصلا یادم نبود تو میگیری گفتم باشه رفتم گلفروشی قیمتا رو که دیدم شاخام دراومد
خلاصه بعد از کلی بحث و دعوا با گل فروش دسته گل رو گرفتم اومدم خونه
ساعت شده بود ۱ دیدیم خیلی دیره ناهار نخوردیم لباسامون رو پوشیدیم رفتیم سمت محضر تا ساعت ۴ وایسادیم تا همه بیان انقدر عصبی بودم که نگو مامان همیشه ما رو به عجله میندازه٬
داییم زنگ زد گفت ما داریم میایم برو اتاق عقد رو چک کن ببین کم و کسری نداره گفتم باشه رفتم بالا گل رو گذاشتم تو یخچال سفره عقد رو هم نگاه کردم یه سری وسایل از خونه اورده بودم با مال اونا عوض کردم همه چیز رو اماده کردم و یکمی از سفره بدون عروس داماد فیلمبرداری کردم بعدش رفتم پایین(آخه تمام فیلمبرداری اون شب و عکاسی به عهده من بود٬رقص به عهده من بود٬همه کارا به عهده من بود٬حالا هی بگید آیسان دست و پا چلفتیه اگه اینجورم چرا همه کارا رو دادن به من؟!!!
)خلاصه وایسادیم تا عروس اومد چه عروسی حالمون داشت به هم میخورد
دختره ی خنگ به جای اینکه مانتو و روسری سفید بپوشه مانتو و روسری مشکی پوشیده بود انگار اومده بود عذاداری
کل فامیل ما لباسای شاد پوشیده بودن و فامیل اونا مشکی ٬خلاصه رفتیم بالا نشستن سر سفره سر مهریه دعوا شد خانواده عروس زدن زیر حرفشون سهیل و زنشم عصبی بودن و اخم کرده بودن من بهشون گفتم اخم نکنین تو فیلم بد میفتین همچین بد نگاه کردن که ساکت شدم
دعوا بالا گرفت آخونده که خیلی هم هیز تشریف داشت گفت برید پایین دعواها رو بکنین بعد بیاین بالا رفتیم پایین تا ساعت ۶ دعوا میکردیم از نوع شدید کلی عروس داماد اومدن رفتن ولی اینا هنوز در حال جنگ بودن دختره به سهیل میگفت عاشقتم سهیلم میگفت اگه عاشقمی مهریتو به جای عندالمطالبه عندالاستطاعه کن اونم میگفت نمیخوام سهیلم میگفت به درک
خلاصه ساعت ۶ به همه مهمونا با موبایلم زنگ زدم که نیاین مراسم به هم خورد همه هم میپرسیدن چرا؟!منم میگفتم دایی عروس سکته کرده بیمارستانه حالش بده همه دارن میرن اونجا(دروغم نگفتم داییش واقعا بیمارستان بود
)آخرش که داشتیم میرفتیم من و عروس دعوامون شد به کتک کاری کشید کارمون
٬خلاصه اینکه مراسم به هم خورد و همه اومدن خونه ی ما ساعت ۹ شب صبحانه و ناهار و شام رو یکجا خوردیم
داشتیم از گشنگی میمردیم
ساعت ۱۱ شب شوهر خاله سهیل زنگ زد گفت من میخوام با بساطم بیام اونجا بزنیم برقصیم و بخوریم
داییمم گفت بیا منو مامانم از عصبانیت داشتیم منفجر میشدیم
ساعت ۱۲ رسیدن خونه ی ما بساطشون رو چیدن خوردن مست شدن
بزن برقص راه انداختن تا ساعت ۴ بعدش همه رفتن کله پاچه خوردن اونم با کت شلوار و کراوات و خانوما هم با پیرنای مجلسی یعنی سوژه ی خنده بودن
من چون داشتم بیهوش میشدم نرفتم و موندم خونه و خوابیدم 
۶.(ششم فروردین)یکی از بهترین روزای عمرم بود رفتم خونه گیتا جونم کلی خوش گذشت بهمون
۲تایی با هم کلی کیف کردیم و یه روز پر خاطره رو ساختیم
از ساعت ۱۱:۳۰ تا ۴ پیشش بودم کلی خوش گذشت
٬به قول خودم مگه میشه آدم پیش گیتا باشه و خوش نگذره
باورتون نمیشه اصلا گذر زمان رو پیشش نمیفهمی
٬گیتا جونم خیلی دوست دارم عاشقتم به خدا ![]()
۷.از روز ۷ تا ۱۵ فروردین اتفاق خاصی نیفتاد همش تو خونه با بابام دعوا داشتم حالم رو داره به هم میزنه با این اخلاق گندش
٬روز ۱۳ صبح رفتم دم در سبزه گره بزنم دیدم باغچه سبزه نداره مجبور شدم دو تا درخت رو به هم گره بزنم یهو محمد(پسر همسایمون)گفت بدو برو تو خونه زود باش گفتم چرا؟!!!
گفت خواستگارا دارن حمله میکنن سمت خونه٬
اومدم تو خونه بازم دعوا بازم فحش واقعا خسته شدم از این وضعیت منم که هیچی نمیگم اون گیر میده
یکم بعد رفتم دم در شاخه های درختا رو از هم باز کردم دلم واسه درختا سوخت گفتم اونا چه گناهی کردن به خاطر رسوم ما عذاب بکشن
٬دوباره اومدم تو خونه همش دعوا بود٬تنها کاری که کردم به گیتا sms میدادم تا یکم آروم شم
۸.(شانزدهم فروردین)چون دوتا کلاس اولمون تشکیل نمیشد ساعت ۱۲ رفتم ایستگاه امام خمینی همه دوستام رو دیدم کلی بوس بوسی
و بغل کردیم
گیتا رو دیدم پریدم بغلش کلی همدیگرو بوس کردیم
(انگار تا حالا همدیگرو ندیدیم
)تا دانشگاه کلی حرف زدیم یکی از دوستام گفت پسرعمش بالاخره اومد خواستگاریش
و اینا هم جواب مثبت دادن
ما هم کلی خوشحال شدیم 
که نامزدی دعوتیم و قرهای جمع شده در کمرمون رو اونجا خالی میکنیم
(البته فقط من و گیتا دعوتیم
)رفتیم دم کلاس تا ساعت ۲ وایسادیم دیدیم استاد نیومد رفتیم از آقای طاهری پرسیدیم گفت استاد میاد به بچه ها گفتیم همه گفتن بریم خونه ما که مسخره استاد نیستیم ما چون همه با هم برمیگردیم خونه رفتیم سر کلاس یکی از دوستام نشستیم بعدش خسته شدیم اومدیم سلف ساعت ۳:۳۰ بود اومدیم دیدیم استاد تنها تو کلاس نشسته رفتیم عید رو تبریک گفتیم گفت من به آقای طاهری گفتم میام ما هم گفتیم ایشون گفتن اطلاع ندارن میاین یا نه گفت من خودم گفتم ما هم که دیدیم الان روبرو میکنه ما ضایع میشیم گفتیم استاد ما اطلاع نداشتیم ببخشید و خداحافظی کردیم
و سریع از اونجا دور شدیم و اومدیم سمت خونه تو ایستگاه مترو کلی عکس انداختیم من چون با شیطونک جونم قرار داشتم رفتم صادقیه تا شیطونک بیاد تا ۵:۳۰ وایسادم شیطونک اومد کلی بوس بوسی کردیم
اومدیم سمت خونه یکم تو ایستگاه متروی دم خونمون نشستیم حرف زدیم بعد از یکم حرف زدن عیدی های همدیگرو دادیم و اومدیم خونه
یادم نمیاد تاشب چیکار کردم فقط یادمه با گیتا sms بازی میکردیم 
۹.(هفدهم فروردین)ساعت ۷:۳۰ با گیتا قرار داشتم رفتم پیشش گفت چرا چشات اینجوریه؟!
گریه کردی گفتم آره دیشب خیلی دلم گرفته بود گریه کردم الانم آثارش مونده٬
سوار شدیم گزارش آز-فیزیک رو درآوردم تا گیتا بنویسه تا دانشگاه نوشت تموم شد فقط شکلش موند رفتیم سلف گیتا چایی خورد منم شکلش رو واسش کشیدم
رفتیم سمت کلاس استاد هنوز نیومده بود گیتا گی داده بود به خط چشم سمیه خلاصه رفتیم wc دانشگاه خط چشمش رو درست کرد اومدیم دیدیم استاد سر کلاسه نشستیم
و جزوه رو نوشتیم بعدش آزمایش رو انجام دادیم مثل دفعه ی قبل گروه ما اولش گیج میزد
ولی آخرش بازم از همه گروه ها آزمایش رو زودتر و دقیق تر انجام دادیم
و رفتیم گزارشارو به استاد نشون دادیم و کلی با استاد خندیدیم خیلی دختر باحالیه
بعدش رفتیم سر کلاسای دیگمون(من تاریخ ٬گیتا اخلاق)من طبق معمول سر کلاس تاریخ خوابم گرفت به گیتا sms دادم گفتم منو ۱۲:۳۰ بیدار کن گفت باشه٬بعد از کلاس تا خونه کلی خندیدیم اومدم خونه مامان بچه همسایه رو آورده بود ناهار خونمون اینم شیطون منم خوابم میومد نمیذاشت بخوابم
خلاصه ساعت ۵ موفق شدم بخوابم تا ۶ که پاشدم و اومدم اینترنت تحقیق گیتا رو واسش پیدا کردم و به علت نبود پرینتر از روی کامپیوتر مینوشتم کلی طول کشید چون سرم درد گرفت نصفه ولش کردم و دیگه یادم نمیاد چی کارا کردم ![]()
۱۰.(هجدهم فروردین)صبح از خواب پاشدم دیدم تمام بدنم درد میکنه سردردم داشتم نرفتم دانشگاه به گیتا sms دادم اونم گفت حالش خوب نیست نمیره به بقیه sms دادیم که ما نمیایم اونا هم میگفتن حالتون بد نیست باورشون نمیشد
٬خوابیدم تا ساعت ۹ بعدش به مامان کمک کردم(چون دومین سال مادربزرگم بود)تا شب کار خاصی انجام ندادم فقط با گیتا و یکی دیگه از دوستام sms بازی کردم شبم که طبق معمول بیهوش شدم
خدانگهدارتون دوست جونای گلم
پ.ن:یک سری از دوستام گفتن وبلاگ من فیلتر شده
حالا چرا من نمیدونم
چیز بدی هم تو وبلاگ ننوشتم که بخواد فیلتر شه
یک سری هم میتونن ببینن
٬اگه مشکل رو یکی از دوستام به نام «کی کی»تونست حل کنه که هیچی
اگه نتونست کل وبلاگ رو تو یه وبلاگ دیگه کپی میکنم
  نوشته شده در ساعت 

خلاصه تا ساعت ۱ با کی کی حرف زدیم بعدش ناهار خوردم و اومدم وبلاگم رو آپ کردم و بعدش خوابیدم ساعت ۶ پاشدم
یکم تو خونه چرخیدم بعدش لباسام رو پوشیدم با مامانم رفتم لاکپشت بخرم ولی هرجا رفتم گفتن تموم کردیم
به گل باقالک گفتم اونم گفتش عیبی نداره به جای لاکپشت پنگوئن بخر
(از بس نخوابیده مخش تاب برداشته
) بعدش با مامانم رفتیم واسه خودم سه تا عروسک خریدم و چندتا شمع و کلی چیزای دیگه
(خودم واسه خودم عیدی خریدم
) و دادم به مامانم که بعد از سال تحویل بهم بده
داشتیم از جلوی کافی نت دم خونمون رد میشدیم که دیدم cd گروه 7th رو آورده رفتم قیمتش رو پرسیدم گفت ۱۵۰۰ دلم نیومد پول بدم به مامان گفتم بیخیال میرم اموزشگاه پیش یاسمن بعدشم اونجا امیر و آرش(خواننده هاش) رو میبینم از خودشون مجانی میگیرم
بهشونم میگم چقدر گرون میفروشین
داشتیم میومدیم بیرون که چشمم به cd زیزیگولو و بابا لنگ دراز افتاد کلی ذوق کردم
و هر دوتاش رو گرفتم اومدیم خونه شام یکمی شیر خوردم بعدشم بابا لنگ دراز گذاشتم و دیدم
شب ساعت ۱۲ اینطورا بود باز این معده من قاطی کرد (
) خلاصه تا ساعت ۱ صبر کردم آخرم رفتم بیمارستان آمپول زدم و بهتر شدم
و اومدم خونه و به گل باقالک شب بخیر گفتم که اونم شب بخیر گفت طفلک هنوز نخوابیده بود 
الانم قصد دارم بعد از درست کردن هفت سین برم توالت رو بشورم و خونه رو جارو کنم
) بعدشم میرم حمام و خودمو خوشگل میکنم و بعدشم اولین بازدیدها رو میکنم٬
راستی از سال دیگه هر روز خصوصیات افراد متولد اون روز رو مینویسم
(گل باقالک٬شیطونک٬کاظم جون٬داداش بهزاد و آیسان جون٬کی کی٬مموشی جونم و پیشی جونش٬مریم جون و آقا محمد٬بهناز جون و آقا هاشم٬مریم جون و آقا امیر٬میریام جون و آقا مانی٬سرمد عزیزم٬آقا نیما٬آقا علی٬نیوشا عزیزم٬آقا مسعود٬ستاره جونم٬تلاله عزیزم٬سبله جونم٬ع.ب عزیز٬ماهی خانوم٬عسل جون٬عسل آریان٬آقا قاسم هوش برتر٬گلدونک جونم٬خاله ریزه مهربونم٬آسمونی قشنگم٬نیما کلیک٬آنی جون و آقا علیرضا٬داداش رضا و داداش امین و بابک جونم و...٬خدا کنه اسم کسیو جا ننداخته باشم
) مبارک باشه
امیدوارم تو این سال اگه صلاح خداست همه ی شما به خواسته هاتون برسین و تا اونجا که ممکنه سختی نکشین و شاد باشین و غم به خودش اجازه نده به خونه ی دلاتون سر بزنه







چون تولد و عزاداریشون فرقی نمیکنه خدایی هر ساعتی روشن کنی هر شبکه ای بزنی چند نفر نشستن چرت و پرت میگن
٬به گل باقالک sms دادم بعدش یکم با هم تلفنی حرف زدیم
بعدش همینطوری چرخیدم تا عصری٬عصر رفتم خونه ی مادربزرگ امید(پسرخالم) که بدم لباسم رو واسه نامزدی سهیل(پسرداییم)درست کنه من فقط خیاطی اونو قبول دارم خدایی کارش حرف نداره
یک خصوصیت خوبش اینه که ازم پول نمیگیره
و شما خودتونم خوب میدونید که از قدیم گفتن کوفت باشه مفت باشه شایدم مفت باشه کوفت باشه
(مهم نیتمون هستش که مفت بودن میشه
) لباسم رو بهش نشون دادم میگفت اینکه ایراد نداره میگفتم چرا ایراد داره یقش خیلی بازه آستینم نداره من خوشم نمیاد تو مجلس هایی که آدماش رو نمیشناسم اینجوری برم
اونم هی میگفت نه من لختی دوست دارم جوونی باید لختی بپوشی
فکر خودت نیستی فکر دل نوه ی من باش (امید رو میگفت)
گفتم به امید چه ربطی داره 
قبول نکردم و گفتم خودم میرم
تا خونه به گل باقالک sms بازی میکردم٬اومدم خونه به مامانم گفتم این شوهرت خجالت نمیکشه رفتنی بیرون میگم پول بده میگه ندارم منو با ۱۰۰۰ تومن فرستاده بیرون نمیگه یه وقت چیزی میخوام کاری پیش میاد
مامانم گفت حالا چیزی خواستی بخری؟گفتم نخیرم چیزی نخواستم ولی ۱۰۰ تومن بیشتر پول ندارم
بعدش رفتم از آشپزخونه بیرون با بابام دعوام شد
بعدشم مامانم اومد از من دفاع کنه اون دو تا دعواشون شد
منم اومدم طبقه بالا و به گل باقالک زنگ زدم با هم حرف زدیم

تو راهرو ۳ تا پسر رو دیدیم گیتا گفت چه خوشگلن
گفتم خیلی خوشحالی تو 

یهو استاد اومد به گیتا گفت تمریناتو نوشتی گیتا هم برگه ی منو نشون داد گفت بله استاد نوشتم 


گفتیم آره گفت دیگه که کلاس نداره استادتون گفتیم چرا ساعت بعدم دارن اونم شروع کرد به استاد چرت و پرت گفتن
ما عید رو بهشون تبریک گفتیم و اومدیم سمت مینی بوسا
یهو دیدم دوربین موبایل پسره به سمت ماست و داره آروم از بغلیش میپرسه zoom دوربینت کدومه
به گیتا گفتم داره عکس میندازه و با پسرا دعوامون شد
و نگار رفت حراست دانشگاه رو صدا کرد
اونا هم اون ۳ تا پسر رو بردن
روبرومون نشستن و از همون اول کل اندامای ما رو مورد بررسی قرار دادن
فکامون باز مونده بود
خجالت بکش
مترو اومد خواستیم سوار شیم اون دو تا هم با ما سوار شدن و هی تیکه مینداختن و همه ی پسرا و مردای توی مترو به ما میخندیدن
خودمون از خنده داشتیم میمردیم
داشتم میرفتم خونه که اون جنازه موش رو که صبح واستون تعریف کردم رو دوباره دیدم ولی اینبار پرس شده بود به آسفالت خیابون
و اونم میخندید مثلا یه آهنگ سرژیک بود که میگفت حلقه رو بنداز تو دستش و گوشواره رو بنداز تو گوشش و ...منم همه این اداها رو درمیاوردم
سهیل از خنده غش کرده بود
و توی این چت یکی که تو add list بود رو باهاش دوباره آشنا شدم اسمش «کی کی» هستش به جمع دوستای وبلاگیمون اضافه شد
ولی چت کردن رو ترجیح دادم به رقص
٬گل باقالک جون ازت ممنونم که نرفتی بیرون و به حرفم گوش دادی
فقط گل باقالک به حرفم گوش داد ازش ممنونم 
بعد از ناهار و شستن ظرفا با مامان رفتیم آرایشگاه دوستم
که دختر عموی مامانم با دخترشو اونجا دیدیم و کلی حرف زدیم با هم و خندیدیم
من موهامو کوتاه کردم (البته نه زیاد)بعدش سشوار کشیدم
پریسا (دوستم) و سارا (نوه عموی مامان) و بقیه خانومایی که اونجا بودن و منو میشناختن گیر دادن موهات رو بریز رو پیشونیت و فرقتو کج کن
منم گفتم خوشم نمیاد موهام رو بریزم بیرون و از پشت موهام رو بستم و با یه شونه موهامو زدم بالا و روسریم رو سرم کردم
) یکم بهم خرما داد خوردم بهتر شدم
اومدیم خونه گیتا اومد خونمون واسم قطره شارژ ریمل آورد که ریملم رو شارژ کنم
گفت از رژ لب من پیدا کردی گفتم نه هر مغازه ای رفتم گفتم رژ اتود شماره ۱۴ رو میخوام گفتن نداریم
(مثل رژ فشن شماره ۲۱۷ بود که کلی دنبالش گشتم هروقت هرچیو خواستم تموم شده
و اونم رفت خونشون و یکم بعد من خوابیدم
خدانگهدارتون
البته دکتر گفته تا چند وقت دیگه رنگش عوض میشه و تیره تر میشه 
به همدیگه گفتیم وای چقدر خوشگل شدی
و کلی از همدیگه تعریف کردیم
ایستگاه چیتگر پیاده شدیم رفتیم بالا سوار اتوبوس شدیم از یه دختری پرسیدیم سروستان ۵ میدونی کجاست؟!
) اومد یه خانومی یه سری کتاب دعا پخش کرد گیتا گفت مگه تو مولودی دعا میخونن
منم که مثلا تجربم در مورد مولودی زیاد بود گفتم نه اینو دادن واسه خودمون ببریم خونه
کتابا رو گذاشتیم تو کیفمون که دیدیم خانومه شروع کرد به خوندن
ما هم برای اینکه ضایع نشیم نشستیم با هم حرف زدیم
بعد از دعا دف زنا شروع کردن به دف زدن خانومه هم میخوند ما هم دست میزدیم گیتا کلی ذوق کرده بود
یکم نشستیم بعدش حوصلمون سر رفت با نگار و چندتا از دوستاش رفتیم تو اتاقش آهنگ گذاشتیم(البته با صدای کم) و شروع کردیم به رقصیدن
این کار رو که کردم همه میومدن میگفتن خاله یه بادکنک بده
منو گیتا هم میخواستیم نخ این بادکنکا رو با چاقو پاره کنیم همش بادکنک میترکید
ما رو تا مترو میرسونه؟!
گفتم بستگی به شعورش داره الان درصد شعورش رو می سنجیم
پسره گفت کرایه میدید من گفتم بله
تا خود مترو این پسره چرت و پرت گفت ما هم که اونجا رو نمیشناختیم و هوا تاریک بود مجبور بودیم تحمل کنیم
ما هم رفتیم قاطیشون شدیم و کلی رقصیدیم تا صادقیه
رسیدم خونه گیتا sms داد گفت پیاده شدم اون ۲ تا پسرا شمارشون رو دادن بیا اگه خواستی sms بده بهشون منم گفتم باشه ولی تلفن رو پاک کردم
شبم رفتم خوابیدم 
از خواب پاشدم
رفتم ایستگاه خمینی نگار منتظرم بود رفتم سلام کردم گفتم گیتا کو؟!!!
اونجا هم شلوغ بود و ما ۳ تایی یه گوشه وایساده بودیم که یهو گیتا گفت بچه ها یه نقطه ی امید دیدم
اونا هم تعارف میزنن پاشیم بشینین ما هم با اولین تعارف قبول میکنیم
یهو نگار گفت بچه ها اشکانینا اینجان
اونا هم طبیعی برخورد میکردن که صدای ما رو نمیشنون

ما هم پررو پررو رفتیم پیششون
خدا رو شکر تمرینا حل شده بود
همه خندیدن
پسره سر این حرف گیتا تا آخر کلاس همش تیکه مینداخت
گیتا هم واسش شکلک درمیاورد 
خرم کرد
گیتا هم فقط موبایل منو گرفته بود و بازی میکرد
رومینا یه شیشه نوشابه خانواده از کیفش درآورد
تا اینو درآود پسرایی که بغلمون بودن بلند خندیدن
با رومینا رفتیم توی شیشه آب ریختیم اومدیم پیش بچه ها همه با هم از اون شیشه آب خوردیم من چون چندشم میشد اول از همه خوردم
خودشون خندشون گرفته بود
ما که میخندیدم
همه مترو میخندیدن
آخرش که داشتیم پیاده میشدیم اون دو تا هم گفتن خیلی خوش گذشت
ولی بعدش دعوامون شد
کلی حرف زدیم
امروز هرکاری کردم sms نمیومد 


اومدم سریع لباسام رو عوض کردم بدو بدو رفتم متروی امام خمینی
و بغلی کردن همو
که پسره برگشت نگامون کرد خندید
مثلا استاد جمع دو بردار به روش متوازی الاضلاع (که سال ۲ دبیرستان خوندیم) رو توضیح داد دختره میگفت استاد چرا اینجوری میشه ؟!!!
به خاطر همین سرمو گذاشتم رو میز و با گل باقالک جونم sms بازی کردم
اونا هم کلی ذوق کردن و تشکر کردن
گیتا میگفت این حرکت
به گل باقالک گفتم اونم گفت حقته
منم هر وقت میگفت سرفه میکنم دارم میمیرم میگفتم حقته 
بابک رو که دیدم حالم بدتر شد نمیدونید چقدر شکسته شده الهی بمیرم واسش 
بابک ازم تشکر کرد گفت مرسی که جوابش رو دادی
استاد اومد شروع کرد به درس دادن اون روز تیک استاد این بود «همه چیز دو دسته است»
بعد از یکم کار کردن خوابیدم که یکم بعدش حال خودم بد شد و منم رفتم زیر سرم
٬ازت ممنونم عزیزم راستی کلی بابت هندونه هایی که بهم دادی ممنونم 
بابک هم خیلی تشکر کرد ازت
٬خیلی خیلی خیلی خیلی دوست دارم نازک نارنجی خودم 
تا عصری همینطور گذشت
بابک گفت آیسان مامانم فوت شد آیسان دیگه مامان ندارم دیگه صداشو نمیشنوم دیگه نمیتونم برم تو بغلش آروم بگیرم دیگه دیگه دیگه...
اون میگفت و من گریه میکردم نمیتونستم حرف بزنم
مامانم اومد گوشی ازم گرفت اونم زد زیر گریه
تو بغل هم کلی گریه کردیم
از خدا میخوام بهش صبر بده
واسش میرقصیدم
و من کیف میکردم 
با مامانم جیغ زدیم
رضا (داداشم) و احسان(پسرداییم) از جیغ ما از خواب پریدن و اومدن پایین
اومدم از بغل احسان رد شم گفت پیف پیف چه بوی سوختگی میدی
حالا میذارم یکم دیگه بلند شه برم آرایشگاه دوستم
دلیلی هم نداره ازم معذرت بخوای
فقط بهت بگم قبل از هر کاری فکر کن
نمیدونم به چیه من شک کردی
گفت آفرین به تو با معرفت
گفتم مبین رفت گفت نه مریض شده لالا تشریف داره
گفت کوفت چه واسه داداش من love میترکونه بچه پررو
دوتایی خندیدیم
گیتا اومد گفت آیسان تمرینا رو بده بنویسم که قطار اومد رفتیم سوار شدیم ولی از شانس گند ما انقدر شلوغ بود که به هم چسبیده بودیم
و این وسط موبایل من داشت زنگ میزد انقدر شلوغ بود که نمیتونستم دستم رو تکون بدم و از جیب مانتوم گوشیم رو بردارم و همه مجبور بودن به زنگ گوشی من گوش بدن
گیتا هم میگفت جانم در رو باز کن تا پروانت بیاد پیشت مشقای شبش رو بنویسه
و همه میخندیدن
استاد تا وارد کلاس شد سلام نکرده به من گفت برو تخته رو پاک کن
همه داشتن به ما میخندیدن پ
از اونجا رفتیم سر کلاس شیمی آلی استادش هنوز نیومده تو کلاس شروع کرد درس دادن بهش میگفتیم استاد استراحت بدید اصلا محل نمیذاشت و درس میداد
.
اگه مینا اون لحظه پیشم بود هر چی از دهنم در میومد بهش میگفتم تا عصبانیتم کمتر شه
و اما خاطره:
گاهی اوقات که توپمون میفتاد توی تراس من از در حیاط میرفتم بالا بعد از نرده هاش میگرفتم و میرفتم تا لبه ی دیوار تراسمون و بعدش از نرده های تراس میگرفتم و میرفتم بالا توپ رو مینداختم تو حیاط بعد از این کار دوباره مشکل همیشگی رو پیدا میکردم که چه جوری برم پایین
بالاخره با هر بدبختی بود خودمو میرسوندم پایین انقدرم خنگ بودم که در تراس رو نمیزدم که مامانم باز کنه از پله ها برم پایین
تا برسم پایین یک ساعتی طول میکشید و مجبور بودیم بریم خونه هامون
همیشه پسر همسایمون بهم میگفت تو میمون درختی هستی
و کار به کتک کاری میکشید 
