روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
خاطرات روزهای ۱ تا ۱۸ فروردین

سلام سلام به همه ی شما عزیزای دلم بله خودمم تعجب نکنین بله بله درست حدس زدید آیسان هستم حالتون چطوره نمیدونید چقدر دلم واستون تنگیده بود یک سال نیومدم پیشتون از همتون معذرت میخوام و اما خاطرات این چند هفته رو چون خیلی زیاده با شماره مینویسم اونجاهایی که باحاله:

۱.(اول فروردین)تا نزدیکای لحظه ی تحویل سال داشتم wc رو میشستم و خونه رو جارو میکردم وقتی تموم شد زود رفتم آرایش کردم اومدم سر سفره هفت سین نشستم٬الان چند ساله لحظه ی تحویل عصبی میشم مامان بابام هم همینطورن همه به ظاهر خودمون رو شاد نشون میدیم ولی تو دلمون کلی ناراحتیم امسالم مثل سالای گذشته بود علت اصلیش هم فقط کارایی هست که بابام تو این چند سال کرده و کانون خانوادمون رو کلا به هم ریخته ...بیخیال بگذریم با گله و شکایت چیزی درست نمیشه...بله سال تحویل شد مثل هر سال یه خنده ی تلخ رو لب هر ۳ تامون نشست و من و مامان اروم به هم گفتیم کی میشه این مرد ترکمون کنه تا با آرامش زندگی کنیم من به مامان بابام سال نو رو تبریک گفتم ولی هیچ کدوم رو بوس یا بغل نکردم(خیلی دلم میخواد مامانم رو بغل کنم با تمام وجود ببوسمش ولی نمیتونم٬همه اینا علت داره هر کاری میکنم نمیتونم با خودم کنار بیام و احساساتم رو اونطوری که هست بروز بدم٬میدونم اگر خدایی نکرده مامان رو یک روزی از دست بدم حسرت میخورم ولی چه میشه کرد خودشون این جو رو تو زندگیم به وجود آوردن٬ای بابا منم که همش غمگین مینویسم...)بعدش بابا بهم عیدی داد (اگه نمیداد سنگین تر بود٬عیدی رو آورد کوبید رو میز گفت برش دار ماله توئه دلم میخواست بزنم تو دهنش پولا رو پرت کنم تو صورتش٬یه روز اینکار رو میکنم)بعدش مامان عیدیم رو داد کلی ذوق کردم و اینبار بوسیدمش(البته نه اونجور که دلم میخواست) یکمی تلویزیون نگاه کردیم بعدش با بابا رفتم خونه مادرش (مامانم نیومد٬حقم داره وقتی حتی جواب سلام نمیدن واسه چی بیاد خودشو کوچیک کنه)یکمی اونجا نشستیم عمه هام اولش مثل همیشه یکم تیکه انداختن بعدش دختر عمم دوربین عکاسیشو آورد و کلی از من عکس انداخت هرکاری میکردم نذارم میگفت امروز خوشگل شدی میخوام ازت عکس بندازم اون یکی عمم هم اومد به علت کمبود جا تو خونه ۶ نفری روی مبل ۳ نفره نشستیم پسر عمه کوچیکمم رو پای من نشست(من این پسر عمم رو تو این ۶ سال که به دنیا اومده کلا ۱۰ بار دیدمش) شدیم ۷ نفر داشتم له میشدم این وسط یکی از دختر عمه هام وسایلی که خریده بود نشونمون میداد و کلی پز میداد پسر عمه بزرگمم بغل دست من نشسته بود میدید من اعصابم خورده هی به این تیکه مینداخت و با هم میخندیدیم(علت اینکه با من خوبه اینه که دوست من میشه دوست دختر آقا) خلاصه چند ساعت اونجا بودیم بعدش دختر عمم گفت برو خونتون میخوایم شام بیایم اونجا منم زنگ زدم به مامان گفتم خودمم رفتم خونه به مامان کمک کردم شام بپزه(چون بابای خسیسم رو میشناختم)خلاصه اومدن خونمون ساعت ۱۲ اینطورا بود رفتن

۲.(دوم فروردین)صبح دایی بزرگم زنگ زد گفت خانوم من امروز نشسته بیاید عید دیدنی مامانم کلی عصبی بود چون روز ۲ فروردین همیشه همه خونه مادربزرگم بودیم و الان که ۲ سال مادربزرگ و پدربزرگم فوت شدن من و مامان ۲ فروردین میریم بهشت زهرا پیش اونا ٬مامان یکم گریه کرد بعدش گفت برو به داییت بگو که عصری میریم و ناهار هم تا ۱ ساعت دیگه آمادس(از تبریز اومدن جای هتل طبقه بالا خونه مادربزرگم هستن و من و مامان هم نقش کارکنای هتل رو داریم) یکم بعدش اومدن پایین ناهار خوردیم بعد از ناهار زنداییم گفت من هنوز مادر پدرم رو ندیدم برم خونه جاریم چیکار کنم ما هم بهش حق دادیم قرار شد اونا یه روز دیگه برن ٬اون یکی داییم اومد خونه ما با هم رفتیم سمت خونه دایی بزرگم٬از همون اول زنداییم و پسرداییام کلاس گذاشتن(چون توی انگلیس به دنیا اومدن و ۶ سال اونجا بودن واسه ما قیافه میگیرن)یکم نشستیم حوصلم داشت سر میرفت که سهیل(پسر داییم) و داداشش اومدن کلی ذوق کردم چون ۲ تا هم صحبت پیدا کردم ٬سهیل اومد بحث همه ی ما شد نامزدی سیهل خلاصه اون شب کلی خوش گذشت و یکم راجع به کارایی که من اون شب میخوام بکنم حرف زدیم مثلا اینکه داماد به عروس اول یه اسکناس ۵۰ تومنی بده بعد ۱۰۰ تومنی بعد ۲۰۰ تومنی بعد...تا برسه به ۵۰۰ هزار تومن (توی فیلمش خیلی خوشگل میشد) یا مثلا اینکه شاباشارو من جمع میکنم هرکسی هم شاباش گرفت میده به من که بذارم تو کیسه شاباشای عروس داماد یا مثلا با قاب عکس و چاقو چطور برقصم یا سر عقد چیکار کنم و...خلاصه شب اومدیم خونه و کلی خسته بودم و خوابیدم

۳.(سوم فروردین)قرار بود بریم خونه دختر عموی مامانم(اولین عید عموی مامانم بود )از ساعت ۲ منتظر موندیم که این زنداییم بیاد پایین تا بریم تا ساعت ۷ شب اعصابم به هم ریخته بود کلی جلوی خودمو گرفتم که هیچی نگم فقط انقدر عصبی بودم که خودش فهمید (بهش بر خورد و روز ۷ فروردین سر این قضیه دعوامون شد و اونم قهر کرد رفت خونه ی مادر خودش)رفتیم خونه ی دختر عموی مامان مثل همیشه بحثای مزخرف شد منم اعصابم داغون تر شد بعد از چند ساعت اومدیم خونه مامان گفت آهنگات رو بیار اونایی که واسه رقصه انتخاب کنیم که واسه نامزدی شب که از سالن میایم خونه آهنگ داشته باشیم گفتم باشه آهنگا رو آوردیم گذاشتیم با هر کدوم نمیتونستم برقصم داییم و زنداییم و پسرداییام واسم میرقصیدن٬بعدش مامان تابلو فرشی که رو دیوار بود داد دست من گفت با این برقص بعدش بهم چاقو دادن گفتن با این برقص بعدش قابلمه بهم دادن گفتن به جای کیک با این برقص حالا من هی میگم من اون شب با کفش پاشنه بلند با کیک نمیرقصم میفتم زمین آبروم میره اینا میگن حرف نزن برقص خلاصه تا ساعت ۳-۲ انواع رقصا (بابا کرم٬ترکی٬کردی٬شمالی٬بندری٬عربی و...) رو واسشون انجام دادم بعدم بیهوش شدم

۴.(چهارم فروردین)صبح پاشدم با مامان رفتم آرایشگاه فرشته( دوست ۳۰ ساله مامان) مامان موهاش رو مش کرد منم موهام رو به فرشته نشون دادم اونم گفت فردا بیا همچین آرایشت کنم که خودتم خوت رو نشناسی ٬منم کلی ذوق کردم و بهش گفتم مرسی٬بحث سر دختر پسر شد قرار شد مامانم پسرای اونو بگیره بزرگ کنه یک ماه اونم منو بزرگ کنه ٬خلاصه سه تا داداش پیدا کردم به چه خوشگلی خدایی پسراش خیلی خوشگلن و یه مامان جدید پیدا کردم که واقعا DUFF هستش ٬از اونجا اومدیم خونه یادم نیست چیکار کردم فقط یادمه همه ی دایی هام با خانوادشون اونجا بودن.سامان(یکی از دوستای خانوادگیمون) پدرش رو از دست داد بهش بازم تسلیت میگم٬هرچند اونم انقدر از پدرش شاکی بود که خبر فوت پدرش خوشحالش کرد(منم واسم این اتفاق بیفته خوشحال میشم)

۵.(پنج فروردین)صبح ساعت ۵ از خواب پاشدم رفتم حمام بعدش آخرین کار ها رو کردم هدیه های سر عقد رو کادو کردم بعدش به مامان تو کارای خونه کمک کردم و رفتیم آرایشگاه بعدش زنگ زدم به سهیل گفتم عروس گل داره که تو دستش بگیره سهیل گفت نه نداره اصلا یادم نبود تو میگیری گفتم باشه رفتم گلفروشی قیمتا رو که دیدم شاخام دراومد خلاصه بعد از کلی بحث و دعوا با گل فروش دسته گل رو گرفتم اومدم خونه ساعت شده بود ۱ دیدیم خیلی دیره ناهار نخوردیم لباسامون رو پوشیدیم رفتیم سمت محضر تا ساعت ۴ وایسادیم تا همه بیان انقدر عصبی بودم که نگو مامان همیشه ما رو به عجله میندازه٬داییم زنگ زد گفت ما داریم میایم برو اتاق عقد رو چک کن ببین کم و کسری نداره گفتم باشه رفتم بالا گل رو گذاشتم تو یخچال سفره عقد رو هم نگاه کردم یه سری وسایل از خونه اورده بودم با مال اونا عوض کردم همه چیز رو اماده کردم و یکمی از سفره بدون عروس داماد فیلمبرداری کردم بعدش رفتم پایین(آخه تمام فیلمبرداری اون شب و عکاسی به عهده من بود٬رقص به عهده من بود٬همه کارا به عهده من بود٬حالا هی بگید آیسان دست و پا چلفتیه اگه اینجورم چرا همه کارا رو دادن به من؟!!!)خلاصه وایسادیم تا عروس اومد چه عروسی حالمون داشت به هم میخورد دختره ی خنگ به جای اینکه مانتو و روسری سفید بپوشه مانتو و روسری مشکی پوشیده بود انگار اومده بود عذاداری کل فامیل ما لباسای شاد پوشیده بودن و فامیل اونا مشکی ٬خلاصه رفتیم بالا نشستن سر سفره سر مهریه دعوا شد خانواده عروس زدن زیر حرفشون سهیل و زنشم عصبی بودن و اخم کرده بودن من بهشون گفتم اخم نکنین تو فیلم بد میفتین همچین بد نگاه کردن که ساکت شدم دعوا بالا گرفت آخونده که خیلی هم هیز تشریف داشت گفت برید پایین دعواها رو بکنین بعد بیاین بالا رفتیم پایین تا ساعت ۶ دعوا میکردیم از نوع شدید کلی عروس داماد اومدن رفتن ولی اینا هنوز در حال جنگ بودن دختره به سهیل میگفت عاشقتم سهیلم میگفت اگه عاشقمی مهریتو به جای عندالمطالبه عندالاستطاعه کن اونم میگفت نمیخوام سهیلم میگفت به درک خلاصه ساعت ۶ به همه مهمونا با موبایلم زنگ زدم که نیاین مراسم به هم خورد همه هم میپرسیدن چرا؟!منم میگفتم دایی عروس سکته کرده بیمارستانه حالش بده همه دارن میرن اونجا(دروغم نگفتم داییش واقعا بیمارستان بود)آخرش که داشتیم میرفتیم من و عروس دعوامون شد به کتک کاری کشید کارمون٬خلاصه اینکه مراسم به هم خورد و همه اومدن خونه ی ما ساعت ۹ شب صبحانه و ناهار و شام رو یکجا خوردیم داشتیم از گشنگی میمردیم ساعت ۱۱ شب شوهر خاله سهیل زنگ زد گفت من میخوام با بساطم بیام اونجا بزنیم برقصیم و بخوریم داییمم گفت بیا منو مامانم از عصبانیت داشتیم منفجر میشدیم ساعت ۱۲ رسیدن خونه ی ما بساطشون رو چیدن خوردن مست شدن بزن برقص راه انداختن تا ساعت ۴ بعدش همه رفتن کله پاچه خوردن اونم با کت شلوار و کراوات و خانوما هم با پیرنای مجلسی یعنی سوژه ی خنده بودن من چون داشتم بیهوش میشدم نرفتم و موندم خونه و خوابیدم 

 ۶.(ششم فروردین)یکی از بهترین روزای عمرم بود رفتم خونه گیتا جونم کلی خوش گذشت بهمون ۲تایی با هم کلی کیف کردیم و یه روز پر خاطره رو ساختیم از ساعت ۱۱:۳۰ تا ۴ پیشش بودم کلی خوش گذشت٬به قول خودم مگه میشه آدم پیش گیتا باشه و خوش نگذره باورتون نمیشه اصلا گذر زمان رو پیشش نمیفهمی ٬گیتا جونم خیلی دوست دارم عاشقتم به خدا I Love You

۷.از روز ۷ تا ۱۵ فروردین اتفاق خاصی نیفتاد همش تو خونه با بابام دعوا داشتم حالم رو داره به هم میزنه با این اخلاق گندش ٬روز ۱۳ صبح رفتم دم در سبزه گره بزنم دیدم باغچه سبزه نداره مجبور شدم دو تا درخت رو به هم گره بزنم یهو محمد(پسر همسایمون)گفت بدو برو تو خونه زود باش گفتم چرا؟!!!گفت خواستگارا دارن حمله میکنن سمت خونه٬اومدم تو خونه بازم دعوا بازم فحش واقعا خسته شدم از این وضعیت منم که هیچی نمیگم اون گیر میده یکم بعد رفتم دم در شاخه های درختا رو از هم باز کردم دلم واسه درختا سوخت گفتم اونا چه گناهی کردن به خاطر رسوم ما عذاب بکشن٬دوباره اومدم تو خونه همش دعوا بود٬تنها کاری که کردم به گیتا sms میدادم تا یکم آروم شم 

۸.(شانزدهم فروردین)چون دوتا کلاس اولمون تشکیل نمیشد ساعت ۱۲ رفتم ایستگاه امام خمینی همه دوستام رو دیدم کلی بوس بوسی و بغل کردیم گیتا رو دیدم پریدم بغلش کلی همدیگرو بوس کردیم (انگار تا حالا همدیگرو ندیدیم)تا دانشگاه کلی حرف زدیم یکی از دوستام گفت پسرعمش بالاخره اومد خواستگاریش و اینا هم جواب مثبت دادن ما هم کلی خوشحال شدیم که نامزدی دعوتیم و قرهای جمع شده در کمرمون رو اونجا خالی میکنیم (البته فقط من و گیتا دعوتیم)رفتیم دم کلاس تا ساعت ۲ وایسادیم دیدیم استاد نیومد رفتیم از آقای طاهری پرسیدیم گفت استاد میاد به بچه ها گفتیم همه گفتن بریم خونه ما که مسخره استاد نیستیم ما چون همه با هم برمیگردیم خونه رفتیم سر کلاس یکی از دوستام نشستیم بعدش خسته شدیم اومدیم سلف  ساعت ۳:۳۰ بود اومدیم دیدیم استاد تنها تو کلاس نشسته رفتیم عید رو تبریک گفتیم گفت من به آقای طاهری گفتم میام ما هم گفتیم ایشون گفتن اطلاع ندارن میاین یا نه گفت من خودم گفتم ما هم که دیدیم الان روبرو میکنه ما ضایع میشیم گفتیم استاد ما اطلاع نداشتیم ببخشید و خداحافظی کردیم و سریع از اونجا دور شدیم و اومدیم سمت خونه تو ایستگاه مترو کلی عکس انداختیم من چون با شیطونک جونم قرار داشتم رفتم صادقیه تا شیطونک بیاد تا ۵:۳۰ وایسادم شیطونک اومد کلی بوس بوسی کردیم اومدیم سمت خونه یکم تو ایستگاه متروی دم خونمون نشستیم حرف زدیم بعد از یکم حرف زدن عیدی های همدیگرو دادیم و اومدیم خونه یادم نمیاد تاشب چیکار کردم فقط یادمه با گیتا sms بازی میکردیم 

۹.(هفدهم فروردین)ساعت ۷:۳۰ با گیتا قرار داشتم رفتم پیشش گفت چرا چشات اینجوریه؟!گریه کردی گفتم آره دیشب خیلی دلم گرفته بود گریه کردم الانم آثارش مونده٬سوار شدیم گزارش آز-فیزیک رو درآوردم تا گیتا بنویسه تا دانشگاه نوشت تموم شد فقط شکلش موند رفتیم سلف گیتا چایی خورد منم شکلش رو واسش کشیدم رفتیم سمت کلاس استاد هنوز نیومده بود گیتا گی داده بود به خط چشم سمیه خلاصه رفتیم wc دانشگاه خط چشمش رو درست کرد اومدیم دیدیم استاد سر کلاسه نشستیم و جزوه رو نوشتیم بعدش آزمایش رو انجام دادیم مثل دفعه ی قبل گروه ما اولش گیج میزد   ولی آخرش بازم از همه گروه ها آزمایش رو زودتر و دقیق تر انجام دادیم و رفتیم گزارشارو به استاد نشون دادیم و کلی با استاد خندیدیم خیلی دختر باحالیه بعدش رفتیم سر کلاسای دیگمون(من تاریخ ٬گیتا اخلاق)من طبق معمول سر کلاس تاریخ خوابم گرفت به گیتا sms دادم گفتم منو ۱۲:۳۰ بیدار کن گفت باشه٬بعد از کلاس تا خونه کلی خندیدیم اومدم خونه مامان بچه همسایه رو آورده بود ناهار خونمون اینم شیطون منم خوابم میومد نمیذاشت بخوابم خلاصه ساعت ۵ موفق شدم بخوابم تا ۶ که پاشدم و اومدم اینترنت تحقیق گیتا رو واسش پیدا کردم و به علت نبود پرینتر از روی کامپیوتر مینوشتم کلی طول کشید چون سرم درد گرفت نصفه ولش کردم و دیگه یادم نمیاد چی کارا کردم 

۱۰.(هجدهم فروردین)صبح از خواب پاشدم دیدم تمام بدنم درد میکنه سردردم داشتم نرفتم دانشگاه به گیتا sms دادم اونم گفت حالش خوب نیست نمیره به بقیه sms دادیم که ما نمیایم اونا هم میگفتن حالتون بد نیست باورشون نمیشد٬خوابیدم تا ساعت ۹ بعدش به مامان کمک کردم(چون دومین سال مادربزرگم بود)تا شب کار خاصی انجام ندادم فقط با گیتا و یکی دیگه از دوستام sms  بازی کردم شبم که طبق معمول بیهوش شدم  

خدانگهدارتون دوست جونای گلم

 پ.ن:یک سری از دوستام گفتن وبلاگ من فیلتر شده حالا چرا من نمیدونم چیز بدی هم تو وبلاگ ننوشتم که بخواد فیلتر شه یک سری هم میتونن ببینن ٬اگه مشکل رو یکی از دوستام به نام «کی کی»تونست حل کنه که هیچی اگه نتونست کل وبلاگ رو تو یه وبلاگ دیگه کپی میکنم

خاطرات روزهای ۲۹ و ۳۰ اسفند

                       eid

سلام به همه ی دوستای با معرفت خودم 

صبح ساعت ۱۰ از خواب پاشدم به گل باقالک sms دادم انقدر خسته بود که نگو آخه اصلا نخوابیده بود یکم بعدش کی کی sms داد و بعدشم زنگ زد بهم با هم حرف زدیم و مامانم هم با موبایل من زنگ زد به دوستش شروع کرد به فک زدن آخه مجانی بود دیگه پولش از جیب من میرفت خلاصه تا ساعت ۱ با کی کی حرف زدیم بعدش ناهار خوردم و اومدم وبلاگم رو آپ کردم و بعدش خوابیدم ساعت ۶ پاشدم یکم تو خونه چرخیدم بعدش لباسام رو پوشیدم با مامانم رفتم لاکپشت بخرم ولی هرجا رفتم گفتن تموم کردیم به گل باقالک گفتم اونم گفتش عیبی نداره به جای لاکپشت پنگوئن بخر (از بس نخوابیده مخش تاب برداشته) بعدش با مامانم رفتیم واسه خودم سه تا عروسک خریدم و چندتا شمع و کلی چیزای دیگه (خودم واسه خودم عیدی خریدم) و دادم به مامانم که بعد از سال تحویل بهم بده داشتیم از جلوی کافی نت دم خونمون رد میشدیم که دیدم cd گروه 7th رو آورده رفتم قیمتش رو پرسیدم گفت ۱۵۰۰ دلم نیومد پول بدم به مامان گفتم بیخیال میرم اموزشگاه پیش یاسمن بعدشم اونجا امیر و آرش(خواننده هاش) رو میبینم از خودشون مجانی میگیرم بهشونم میگم چقدر گرون میفروشین داشتیم میومدیم بیرون که چشمم به cd زیزیگولو و بابا لنگ دراز افتاد کلی ذوق کردم و هر دوتاش رو گرفتم اومدیم خونه شام یکمی شیر خوردم بعدشم بابا لنگ دراز گذاشتم و دیدم شب ساعت ۱۲ اینطورا بود باز این معده من قاطی کرد (مامان میگه از بس شیر نمیخوری شیر که دیده تعجب کرده) خلاصه تا ساعت ۱ صبر کردم آخرم رفتم بیمارستان آمپول زدم و بهتر شدم و اومدم خونه و به گل باقالک شب بخیر گفتم که اونم شب بخیر گفت طفلک هنوز نخوابیده بود surprised big eyes smileyفکر کنین اگه الانم نخوابیده باشه تا سال تحویلم صبر کنه میتونه به همه بگه من یک سال نخوابیدم  

امروز صبح هم از خواب پاشدم مامان گفت سفره هفت سین رو بچین منم گفتم صبر کن تا من وبلاگم رو آپ کنم بعدش همه چیو درست کنمYatta الانم قصد دارم بعد از درست کردن هفت سین برم توالت رو بشورم و خونه رو جارو کنم (آخه کار هر سالمه قبل سال تحویل اینکار رو میکنم) بعدشم میرم حمام و خودمو خوشگل میکنم و بعدشم اولین بازدیدها رو میکنم٬راستی از سال دیگه هر روز خصوصیات افراد متولد اون روز رو مینویسم 

عید همه ی شما عزیزانم(گل باقالک٬شیطونک٬کاظم جون٬داداش بهزاد و آیسان جون٬کی کی٬مموشی جونم و پیشی جونش٬مریم جون و آقا محمد٬بهناز جون و آقا هاشم٬مریم جون و آقا امیر٬میریام جون و آقا مانی٬سرمد عزیزم٬آقا نیما٬آقا علی٬نیوشا عزیزم٬آقا مسعود٬ستاره جونم٬تلاله عزیزم٬سبله جونم٬ع.ب عزیز٬ماهی خانوم٬عسل جون٬عسل آریان٬آقا قاسم هوش برتر٬گلدونک جونم٬خاله ریزه مهربونم٬آسمونی قشنگم٬نیما کلیک٬آنی جون و آقا علیرضا٬داداش رضا و داداش امین و بابک جونم و...٬خدا کنه اسم کسیو جا ننداخته باشم) مبارک باشه امیدوارم تو این سال اگه صلاح خداست همه ی شما به خواسته هاتون برسین و تا اونجا که ممکنه سختی نکشین و شاد باشین و غم به خودش اجازه نده به خونه ی دلاتون سر بزنه   

                                  

دفتر امسالمونم بسته شد امیدوارم سال دیگه خدا چیزای خوبی برامون تو دفترمون بنویسه

 

تا سال دیگه خدانگهدارتون دوستای خوبم

خاطرات روزهای ۲۵ تا ۲۸ اسفند

 

سلام به جینگولکای خودم حالتون چطوره؟ ٬اگه یه دکتر واسه آلزایمر سراغ دارین به من بگین چون همه خاطراتم یادم رفتهtapping hands smiley مجبورم کلی به این مغز فندقیم فشار بیارم thinking hard smileyتا یادم بیادidea smiley

صبح از خواب پاشدم یکمی تو خونه چرخیدم اتفاق خاصی نیفتاده بود یکمی به تلویزیون نگاه کردم حالم گرفته شد چون تولد و عزاداریشون فرقی نمیکنه خدایی هر ساعتی روشن کنی هر شبکه ای بزنی چند نفر نشستن چرت و پرت میگن٬به گل باقالک sms دادم بعدش یکم با هم تلفنی حرف زدیم بعدش همینطوری چرخیدم تا عصری٬عصر رفتم خونه ی مادربزرگ امید(پسرخالم) که بدم لباسم رو واسه نامزدی سهیل(پسرداییم)درست کنه من فقط خیاطی اونو قبول دارم خدایی کارش حرف نداره یک خصوصیت خوبش اینه که ازم پول نمیگیره و شما خودتونم خوب میدونید که از قدیم گفتن کوفت باشه مفت باشه شایدم مفت باشه کوفت باشه (مهم نیتمون هستش که مفت بودن میشه) لباسم رو بهش نشون دادم میگفت اینکه ایراد نداره میگفتم چرا ایراد داره یقش خیلی بازه آستینم نداره من خوشم نمیاد تو مجلس هایی که آدماش رو نمیشناسم اینجوری برم اونم هی میگفت نه من لختی دوست دارم جوونی باید لختی بپوشی فکر خودت نیستی فکر دل نوه ی من باش (امید رو میگفت) گفتم به امید چه ربطی داره surprised big eyes smileyگفت دوست داره زنش رو نگاه کنهsleuth smiley گفتم من زن امید نیستمsmoking mad smiley تو دلمم گفتم حیف که بهتون احتیاج دارم وگرنه میدونستم چه جوری جوابتون رو بدم suspicious smileyچقدر پررو هستن واسه خودشون میبرن و میدوزن  

از اونجا اومدم بیرون امید هرچی گفت برسونمت قبول نکردم و گفتم خودم میرم تا خونه به گل باقالک sms بازی میکردم٬اومدم خونه به مامانم گفتم این شوهرت خجالت نمیکشه رفتنی بیرون میگم پول بده میگه ندارم منو با ۱۰۰۰ تومن فرستاده بیرون نمیگه یه وقت چیزی میخوام کاری پیش میاد مامانم گفت حالا چیزی خواستی بخری؟گفتم نخیرم چیزی نخواستم ولی ۱۰۰ تومن بیشتر پول ندارم بعدش رفتم از آشپزخونه بیرون با بابام دعوام شد بعدشم مامانم اومد از من دفاع کنه اون دو تا دعواشون شد منم اومدم طبقه بالا  و به گل باقالک زنگ زدم با هم حرف زدیم بعد از یکی دو ساعت رفتم پایین بعد از چند ساعتم خوابیدم    

خاطرات روز ۲۶ رو به خاطر یک سری دلایل نمینویسم

 صبح روز ۲۷ اسفند ساعت ۵ از خواب پاشدم رفتم سمت مترو که چشمتون روز بد نبینه صبح کله سحر با یه صحنه ی جنازه ی یه موش که دل و رودش بیرون بود روبرو شدم و همونجا حالم به هم خورد smiley throwing upبعد از ۵ دقیقه که بهتر شدم رفتم سوار مترو شدم به گیتا زنگ زدم کجایی؟!yellow cellphoneگفت خواب موندم تا نیم ساعت دیگه میرسم blushing smileyمنم رفتم پیش نگار گفت تمرینا رو نوشتی گفتم نه گفت بیا من نوشتم گفتم آخ جون و گرفتم از روش نوشتم گیتا اومد رفتیم دانشگاه خلوت خلوت بود کل دانشجوهایی که اومده بودن ۲۰ نفرم نمیشد تو راهرو ۳ تا پسر رو دیدیم گیتا گفت چه خوشگلنheart eyes 3d smiley پسرا هم دنبال ما میومدن گیتا گفت الان بهمون شماره میدنsmiley with rose گفتم خیلی خوشحالی تو dancing smileyرسیدیم دم کلاس رفتیم تو  دیدیم پسرا هم اومدن توclap hands گیتا گفت وای اینا هم تو این کلاسن و خلاصه کلی ذوق کردhappy smiley with heart eyes و چرت و پرت گفت و کلی خندیدیمlaughing hard smiley به جز ما ۳ تا  ۲ تا دختر دیگه هم بودن استاد اومد حاضر غایب کرد بعد گفت تمرینا رو نوشتید و دونه دونه داشت میدید تمرینای بچه ها رو من برگه ای که تو مترو نوشته بودم رو دادم دست گیتا تا مقنعم رو درست کنم یهو استاد اومد به گیتا گفت تمریناتو نوشتی گیتا هم برگه ی منو نشون داد گفت بله استاد نوشتم jaw dropping smileyاستاد به من گفت تو نوشتی منم که مونده بودم چی بگم گفتم بله گفت کوquestion mark 3d smiley گفتم استاد الان پیداش میکنم استادم بالا سرم وایساده بود که منم دیدم نمیتونم بپیچونم گفتم استاد جا گذاشتمdroopy eyes smiley اونم گفت برو پای تخته دلم میخواست کله ی گیتا رو بکنمangry 3d smiley گیتا هم همش معذرت خواهی میکردangel praying با هر بدبختی بود شروع کردم به حل کردن مسائل smiley playing gamesکه اون پسره که هفته ی پیش به ما میخندید اومد تو کلاس تا منو دید شروع کرد به خندیدن البته طوری که استاد نفهمهsmiley covering laugh تمرین رو حل کردم رفتم سر جام نشستم پسره همش نگامون میکرد میخندید گیتا گفت اینکه میاد تو کلاس استرس میگیرم همش فکر میکنم ایراد دارم وسط کلاس بود دوست دختر پسره اومد دنبالش اونم رفت تا آخر کلاس همش استاد درس داد و تمرین حل کرد کلاس که تموم شد اومدیم بیرون گیتا اصرار میکرد صبر کنین اون ۳ تا پسرا هم بیان که نگار میگفت ضایع هستش بیاین بریم ما هم رفتیم پایین حراستی گفت کلاس تشکیل شد گفتیم آره گفت دیگه که کلاس نداره استادتون گفتیم چرا ساعت بعدم دارن اونم شروع کرد به استاد چرت و پرت گفتن ما عید رو بهشون تبریک گفتیم و اومدیم سمت مینی بوسا رفتیم ته مینی بوس نشستیم ۳ تا پسر دیگه هم جلومون نشستن داشتیم با گیتا و نگار میخندیدیم یهو دیدم دوربین موبایل پسره به سمت ماست و داره آروم از بغلیش میپرسه zoom دوربینت کدومه به گیتا گفتم داره عکس میندازه و با پسرا دعوامون شد و نگار رفت حراست دانشگاه رو صدا کرد اونا هم اون ۳ تا پسر رو بردن یکم بعدش مینی بوس پر شد و حرکت کردیم به سمت مترو سوار مترو شدیم ۲ تا مرد که خیلی کثیف بودن روبرومون نشستن و از همون اول کل اندامای ما رو مورد بررسی قرار دادن اعصابمون خورد شده بود ۲ تا ایستگاه تحمل کردیم ایستگاه سوم پیاده شدیم گفتیم با متروی بعدی میریم خونه ۲ تا پسر بچه دبستانی اونجا بودن ازمون پرسیدن این مترو میرداماد میره گفتیم آره همش ازمون سوال میکردن اخر سر گفتن شماره بدیم میزنگین فکامون باز مونده بودsurprised big eyes smiley گیتا گفت کوچولو پسر من الان تو خونس از تو چند سال بزرگتره خجالت بکش مترو اومد خواستیم سوار شیم اون دو تا هم با ما سوار شدن و هی تیکه مینداختن و همه ی پسرا و مردای توی مترو به ما میخندیدن تصمیم گرفتیم بریم قسمت زنونه فکر کنین کل واگن های مترو رو اومدیم و کلی متلکای مختلف شنیدیم تا رسیدیم به قسمت زنونه تازه رسیدیم به قسمت زنونه که دیدیم بله رسیدیم به ایستگاه امام خمینی و باید پیاده شیم خودمون از خنده داشتیم میمردیم خلاصه پیاده شدیم رفتیم سمت متروی صادقیه من به گیتا و نگار گفتم فکر کنم اون پسره که به ما میخنده رو دیدم اونا هم گفتن نه توهم بوده اون الان خونشونهsmiley with chick یکم رفتیم جلو دیدم بله آقا با ۳ تا از دوستاشو ۳ تا دختر وایسادن اونجا ما هم خندیدیم smiley showing teethکه یهو این پسره دوست دخترشو بغل کرد و بوسید فکامون باز مونده بود surprised 3d smileyآخه کارش خیلی زشت بود آدم تو مترو که این همه رفت و آمد هستش که طرف رو بوس نمیکنه smiley doesnt knowخلاصه رفتیم سوار مترو شدیم و تا پیاده شیم کلی خندیدیم داشتم میرفتم خونه که اون جنازه موش رو که صبح واستون تعریف کردم رو دوباره دیدم ولی اینبار پرس شده بود به آسفالت خیابون دوباره حالم به هم خوردsmiley throwing up اومدم خونه یکم با مامانم حرف زدم ظهرم سهیل اومد مامانم آهنگ گذاشت منم مسخره بازی درمیاوردمsmiley making face به سهیل میگفتم تو نامزدیت اینطوری میرقصم و اونم میخندید مثلا یه آهنگ سرژیک بود که میگفت حلقه رو بنداز تو دستش و گوشواره رو بنداز تو گوشش و ...منم همه این اداها رو درمیاوردم سهیل از خنده غش کرده بود تا شب دیگه اتفاق خاصی نیفتاد شبم نرفتم بیرون گل باقالک بهم sms داد که حوصلم سر رفته گفتم حوصله منم سر رفته گفت بریم اینترنت چت کنیم؟!گفتم آره بریم رفتیم کلی با هم چت کردیم و توی این چت یکی که تو add list بود رو باهاش دوباره آشنا شدم اسمش «کی کی» هستش به جمع دوستای وبلاگیمون اضافه شد بعد از کلی چت کردن یهو صدای بزن برقص از کوچه اومدclap hands dancing smileyclap handsمنم دلم قیلی ویلی میرفت برم برقصم ولی چت کردن رو ترجیح دادم به رقص ٬خلاصه کلی چت کردیم بعدش از نت اومدیم بیرون و بهم شب بخیر گفتیم و خوابیدم ٬گل باقالک جون ازت ممنونم که نرفتی بیرون و به حرفم گوش دادیsparkling flowers تو ۴شنبه سوری تا اونجا که بتونم به دوستام میگم بیرون نرن چون خطرناکه فقط گل باقالک به حرفم گوش داد ازش ممنونم 

 صبح از خواب پاشدم با مامان یکم خونه رو تمیز کردیم و با گل باقالک sms بازی کردیم و غذا درست کردم و یکم با مامانم حرف زدم بعدم با رضا و مامان و احسان و سهیل ناهار خوردیم بعد از ناهار و شستن ظرفا با مامان رفتیم آرایشگاه دوستم که دختر عموی مامانم با دخترشو اونجا دیدیم و کلی حرف زدیم با هم و خندیدیم من موهامو کوتاه کردم (البته نه زیاد)بعدش سشوار کشیدم پریسا (دوستم) و سارا (نوه عموی مامان) و بقیه خانومایی که اونجا بودن و منو میشناختن گیر دادن موهات رو بریز رو پیشونیت و فرقتو کج کن منم گفتم خوشم نمیاد موهام رو بریزم بیرون و از پشت موهام رو بستم و با یه شونه موهامو زدم بالا و روسریم رو سرم کردم و کار مامان که تموم شد رفتم بغلش کردم که گفت چرا انقدر فشارت پایینه و دعوام کرد که آره گوشت نخور میوه نخور هیچی نخور فردا که شوهر کردی همش بدنت درد میکرد بهت میگم (همه چیو میچسبونه به شوهر) یکم بهم خرما داد خوردم بهتر شدم اومدیم خونه گیتا اومد خونمون واسم قطره شارژ ریمل آورد که ریملم رو شارژ کنم گفت از رژ لب من پیدا کردی گفتم نه هر مغازه ای رفتم گفتم رژ اتود شماره ۱۴ رو میخوام گفتن نداریم (مثل رژ فشن شماره ۲۱۷ بود که کلی دنبالش گشتم هروقت هرچیو خواستم تموم شده)گفت واست میخرم میارم منم کلی تشکر کردم و اونم رفت خونشون و یکم بعد من خوابیدمsmoking smiley 

ببخشید خلاصه نوشتم که زیاد نشه خدانگهدارتون  

پ.ن:راستی شیطونک جونم بچه دوستم ندا( که شوهرش سیاه پوست هستش) سفید پوست شده البته دکتر گفته تا چند وقت دیگه رنگش عوض میشه و تیره تر میشه  black confused 3d smiley خاله قربونش بشه smiley blowing kisses

خاطرات روز ۲۴ اسفند

سلام به همه ی شما عزیزان 

صبح از خواب پاشدم به گل باقالک sms  دادم راجع به لباسی که میخواستم تو مولودی بپوشم ازش نظر خواستم ایشون هم یه راهنمایی توپ کردن و گفتن هر کدوم بهت میاد رو بپوش منم تشکر کردم ازش رفتم حمام اومدم مامان اجازه نداد موهام رو سشوار بکشم گفت بذار فر باشه خوشگلتره ولی من کار خودم رو کردم و جلوش رو یکمی سشوار کشیدم نمیدونم چرا دلشوره داشتم خلاصه تا ظهر هرطوری بود صبر کردم بعدم لباس پوشیدم رفتم سوار مترو شدم گیتا جونم رو دیدم کلی همدیگرو بوس بوسی کردیم به همدیگه گفتیم وای چقدر خوشگل شدی و کلی از همدیگه تعریف کردیم رفتیم سوار مترو شدیم تا صادقیه کلی خندیدیم و کلی حرف زدیم بعدش رفتیم سوار متروی کرج شدیم به گیتا گفتم چقدر متروش خارجیه گفت آره خلاصه عین این ندید بدیدا رفتار میکردیم آخر سر رفتیم یه جا نشستیم ۲ تا آقا بودن تا ایستگاه چیتگر چشم ما رو درآوردن گیتا تو موبایلش فیلم بچه فامیلشون رو نشون داد که چه جوری ماکارونی میخورد کلی خندیدیم با هم ایستگاه چیتگر پیاده شدیم رفتیم بالا سوار اتوبوس شدیم از یه دختری پرسیدیم سروستان ۵ میدونی کجاست؟!گفت آره هر ایستگاهی که نگه میداشت ما به این دختره نگاه میکریدم میپرسیدیم اینجاس ؟!اعصابش خورد شده بود آخرسر گفت خودم بهتون میگم به گیتا گفتم گیتا دیگه برنگرد میزنتمون گفت باشه بالاخره اون ایستگاهی که دختره گفت پیاده شدیم با گیتا رفتیم سمت سوپر مارکتی که اونجا بود ۲ بسته شکلات بزرگ گرفتیم و اومدیم سمت خیابونی که دختره بهمون آدرس داده بود یهو باد اومد موهای ما خراب شد با گیتا دم یه مغازه وایسادیم که شیشه هاش مثل آینه بود و خودمون رو درست کردیم و کلی واسه هم شکلک درآوردیم  یهو دیدیم صدای خنده چندتا پسر میاد تازه یادمون اومد که اونا داشتن ما رو میدیدن زود از اونجا رفتیم
 که پسره گفت کجا بیا شماره بدم گیتا گفت ما فقط از شیشتون استفاده کردیم ممنون تلفن نمیخوایم و رفتیم اون دست خیابون با گیتا کلی پیاده راه اومدیم رسیدیم به یه ایستگاه اتوبوس دیگه فهمیدیم دختره از لجش به ما ایستگاه رو اشتباه گفته رفتیم تو خیابون دوستم اینا نزدیک ۲۰ دقیقه راه رفتیم تا رسیدیم به خونشون پاهامون داشت از درد میشکست رفتیم دم خونشون در زدیم یه خانومی گفت بله؟گیتا گفت نگار جون هستن؟خانومه گفت بله صبر کنید صداش کنم ۵ دقیقه وایسادیم نگار نیومد زنگ زدیم به موبایلش که در رو باز کن ما پشت دریم اونم گفت چرا در نزدین گفتیم زدیم باز نکردن نگار در رو زد رفتیم تو درشون خارجی بود وقتی بستیم به گیتا میگفتم در بسته شده میگفت نمیدونم گفتم آخه فاصله داره فکر کنم بازه با گیتا همش در رو هول میدادیم ولی بازم فاصله کم نمیشد نگار از بالا خندید گفت دیوونه ها در بستس ما هم خندیدیم رفتیم تو اتاق نگار Geminiدیدیم همه دارن آرایش میکنن منو گیتا هم گفتیم بذار بازم آرایش کنیم خودمون رو کلی درست کردیHippieHippieم بعدم کلی با نگار عکس انداختیم رفتیم توی سالن نشستیم خانوم جلسه ایArabic Veil (نمیدونم بهش چی باید بگم این اسم رو گفتم) اومد یه خانومی یه سری کتاب دعا پخش کرد گیتا گفت مگه تو مولودی دعا میخونن منم که مثلا تجربم در مورد مولودی زیاد بود گفتم نه اینو دادن واسه خودمون ببریم خونه کتابا رو گذاشتیم تو کیفمون که دیدیم خانومه شروع کرد به خوندن ما هم برای اینکه ضایع نشیم نشستیم با هم حرف زدیم بعد از دعا دف زنا شروع کردن به دف زدن خانومه هم میخوند ما هم دست میزدیم گیتا کلی ذوق کرده بود بهم گفت من قرم گرفته یکم نشستیم بعدش حوصلمون سر رفت با نگار و چندتا از دوستاش رفتیم تو اتاقش آهنگ گذاشتیم(البته با صدای کم) و شروع کردیم به رقصیدن بعدم دوباره عکس انداختیم یکم بعدش دوباره با گیتا رفتیم تو سالن یکی از بچه های فامیل نگارینا دستش بادکنک بود و به هیچکس نمیداد منم دلم واسه یکیشون سوخت از پشت سرم یه بادکنک کندم دادم بهشBalloons این کار رو که کردم همه میومدن میگفتن خاله یه بادکنک بده منو گیتا هم میخواستیم نخ این بادکنکا رو با چاقو پاره کنیم همش بادکنک میترکید خانوم جلسه ای میترسید  و ما میخندیدیم خلاصه به همه بچه ها بادکنک دادیم و اونا بازی میکردن این خانومای پیری که اونجا بودن همچین به منو گیتا بد نگاه میکردن که نگو به قول گیتا گند زده بودیم به مجلسشون بعد از تموم شدن مجلس شام و میوه و... آوردن که منو گیتا نخوردیم و نگار گذاشت توی کیسه داد ببریم  

گیتا به من گفت به نظرت نگار با ماشینش ما رو تا مترو میرسونه؟!گفتم بستگی به شعورش داره الان درصد شعورش رو می سنجیم و وقتی نگار باهامون خداحافظی کرد و ادرس ایستگاه اتوبوس رو داد به گیتا گفتم درصدش منفی بود گیتا هم خندید 

اومدیم سمت ایستگاه اتوبوس که بارون گرفت گیتا گفت کاش میشد ماشین بگیریم گفتم کاری نداره دستت رو اینطوری تکون میدی نگه میدارن داشتم واسه گیتا توضیح میدادم که یه ماشین جلومون نگه داشت ما هم خوشحال رفتیم سوار شدیم پسره گفت یکیتون بیاد جلو گیتا گفت ممنون همینطوری خوبه پسره گفت کرایه میدید من گفتم بله تا خود مترو این پسره چرت و پرت گفت ما هم که اونجا رو نمیشناختیم و هوا تاریک بود مجبور بودیم تحمل کنیم اخرم که پیاده شدیم تلفنش رو داد گفت میدونم زنگ نمیزنید ولی منتظر میمونم 

اومدیم تو مترو رفتیم قسمت زنونه یه سری دختر دانشجو اونجا بودن با موبایلشون آهنگ گذاشتن و میرقصیدن ما هم رفتیم قاطیشون شدیم و کلی رقصیدیم تا صادقیه از اونجا سوار متروی صادقیه شدیم رفتیم قسمت مردونه بازم چندتا مرد هیز چشمامون رو درآوردن رسیدم خونه گیتا sms داد گفت پیاده شدم اون ۲ تا پسرا شمارشون رو دادن بیا اگه خواستی sms بده بهشون منم گفتم باشه ولی تلفن رو پاک کردم  

تا شب با گل باقالک sms بازی کردیم شبم رفتم خوابیدم 

پ.ن ۱:آقا نیما من مانتوم پاره میشه تو میگی خیلی این تیکه از نوشتت باحال بود؟!!!!!دستت درد نکنه 

پ.ن ۲:یه کسی که خودش میدونه کیه باید از این شکل به این شکل دربیاد تا این اقای مامور بانک بهش دسته چک بده  

خدانگهدارتون عزیزای دلم

خاطرات روزهای ۲۰ تا ۲۳ اسفند

سلام عزیزای دلم حالتون چطوره؟!و اما خاطرات 

صبح از خواب پاشدم رفتم ایستگاه خمینی نگار منتظرم بود رفتم سلام کردم گفتم گیتا کو؟!!!گفت خواب مونده داره میاد کلی غر زدم بعدش گفتم نگار تمرینا رو نوشتی؟!گفت نه من خیال کردم تو مینویسی ننوشتم گفتم منم به هوای تو ننوشتم از ساعت ۶:۲۰ تا ۷:۵ منتظر گیتا موندیم تا خانوم بالاخره رسید دلم نیومد دعواش کنم بوس و بغلش کردم رفتیم سوار مترو شیم قسمت زنونه خیلی شلوغ بود ترجیح دادیم بریم مردونه اونجا هم شلوغ بود و ما ۳ تایی یه گوشه وایساده بودیم که یهو گیتا گفت بچه ها یه نقطه ی امید دیدم گفتیم چی؟!گفت پوریا و پویان و اشکان و چندتا از دوستاشون اونجا نشستن بریم پیششون بشینیم گفتم نه اینطوری ضایع هستش کاملا طبیعی برخورد میکنیم و میریم روبروشون بعد یهو میگیم شما اینجایین اونا هم تعارف میزنن پاشیم بشینین ما هم با اولین تعارف قبول میکنیم رفتیم روبروشون گیتا گفت پام داره از درد میشکنه کاش یه آشنا میدیدم میشستیم جای اون یهو نگار گفت بچه ها اشکانینا اینجان اونا هم طبیعی برخورد میکردن که صدای ما رو نمیشنون ما هم پررو پررو رفتیم پیششون و اونا تعارف زدن و ما تا دانشگاه نشستیم و تو راه کلی خندیدیم رسیدیم دانشگاه بدو بدو رفتیم سمت کلاس آخه نیم ساعت از کلاس گذشته بود رفتیم تو کلاس همه جا پر بود مجبور شدیم ردیف اول بشینیم خدا رو شکر تمرینا حل شده بود استاد بیشعور گفت هفته ی دیگه هم باید بیاین هرکی نیاد به جان بچم میندازمش یه پسری بعد ما اومد به ما نگاه کرد گفت اه عجب آدمایی هستن چند دقیقه دیر میایم جای آدم رو میگیرن گیتا هم گفت جای آدم رو گرفتیم نه تو رو همه خندیدن پسره سر این حرف گیتا تا آخر کلاس همش تیکه مینداختchatterbox آخر کلاسم ما رو به دوستاش نشون میداد و میخندید گیتا هم واسش شکلک درمیاورد  

ساعت دوم رو حوصله نداشتیم بریم رفتیم تو سلف نشستیم من از دوستم جزوه شیمی-فیزیک رو گرفتم اون جلسه ای رو که نبودم رو واسه خودم نوشتم تموم که شد گیتا جزوه خودش رو داد گفت واسه منم بنویس اول قبول نکردمshame on you ولی با یه بوس ماچخرم کرد بعد از خوردن ناهار رفتیم توی محوطه دانشگاه که رومینا و مینا و... رو دیدیم گروهمون تکمیل شد دوباره شدیم ۱۵ نفر کلی خندیدیم هرکی یه خاطره میگفت و میخندیدیم گیتا هم فقط موبایل منو گرفته بود و بازی میکرد  رومینا یه شیشه نوشابه خانواده از کیفش درآورد تا اینو درآود پسرایی که بغلمون بودن بلند خندیدن از خنده ی اونا همه برگشتن سمت ما و همه بهمون خندیدن با رومینا رفتیم توی شیشه آب ریختیم اومدیم پیش بچه ها همه با هم از اون شیشه آب خوردیم من چون چندشم میشد اول از همه خوردم بعدش گیتا بعدش همینطور شیشه میچرخید همه بهمون میخندیدن بعد از کلی خندیدن رفتیم سر کلاس آمار همه دوباره با پویان اینا بودیم کلی خندیدیم 

بعد از کلاس رفتیم مترو قسمت مردونه پویان اینا هم با دوستاشون اومدن نزدیک ۳۰ نفر شدیم کلی خندیدیم توی یه ایستگاه (یادم نمیاد اسمش رو) مترو پر شد ما هم از بین پای مردا با هم حرف میزدیم و میخندیدم بعضی از حرفارو نمیتونستیم بلند بگیم توی موبایل مینوشتیم موبایل رو دست به دست میچرخوندیم و اونایی رو که میشد به پویان اینا میدادیم اونا هم از خنده میترکیدن مثلا:۲ تا آقا جلوی منو گیتا وایساده بودن نمیتونستیم مینا و رومینا رو ببینیم اینا که یکم از هم فاصله میگرفتن حالت پرانتز باز میشد و ما همدیگرو میدیدم و میخندیدم رومینا خیلی شوخ و بامزس موبایلم رو گرفت واسم نوشت :«این پرانتز چپی همش باسنش رو قر میده ٬تصویر ما که توپه تصویر شما چه جوریه؟!»گوشیو داد بهمون تا خوندیم از خنده ترکیدیم یکی از اون مردا هم خوند خودشون خندشون گرفته بود ما که میخندیدم همه مترو میخندیدن آخرش که داشتیم پیاده میشدیم اون دو تا هم گفتن خیلی خوش گذشت 

دقیق یادم نمیاد این چند روز چه اتفاق هایی افتاد به خاطر همین با شماره میگم واستون

۱.رفتم مانتو خریدم با مامان اومدم خونه بابک(دوست مهدکودم) دید گفت مامان من مرده تو خوشحالی میکنی میری مانتو میخری؟!!!اولش باهاش آروم حرف زدم ولی بعدش دعوامون شد منم مانتو رو آوردم و با قیچی پاره کردم بعدم گریم دراومد رفتم زنگ زدم به گل باقالک 

۲.آقا امیر و مریم عزیزم به سلامتی ازدواج کردن ایشالا خوشبخت بشن 

۳.زنگ زدم به دوستم ندا گفت آیسان خیلی سنگین شدم ۲۴ بچم به دنیا میاد منم گفتم خاله قربونش بشه  

۴.بابک رفت مشهد تا بعد از عید٬براش خوبه 

۵.سهیل(پسرداییم)میخواد ۶ عید نامزد کنه٬البته قرار بود قبل عید اینکار رو بکنه ولی به خاطر دوستی با بابک تاریخ رو عوض کرد ٬سهیل جون تبریک میگم

۶.خونه داییم جمع بودیم مامان امید ازم خواستگاری کرد مامانم گفت من راضیم آیسان باید جواب اصلی رو بده امید(پسر خالم) گفت آیسان که جوابش مثبت هستش گفتم انقدرا هم مطمئن نباش 

۷.با بابام دعوام شد در حد خیلی خیلی خیلی ناجور و کتک کاری در حد شدید  

۸.نگار(دوست دانشگام) منو گیتا رو مولودی دعوت کرد 

۹.با گل باقالک کلی sms بازی کردیم کلی mail دادیم به هم کلی حرف زدیم 

۱۰.شیطونکم دلم واست تنگیده امروز هرکاری کردم sms نمیومد 

۱۱.داداش بهزاد و زن داداش گلم خیلی دوستون دارم 

۱۲.آسمونی عزیزم در اولین فرصت میام پیشت فکر نکنی یادت نیستما 

خدانگهدارتون

خاطرات روز ۱۹ اسفند

سلام به همه ی جینگولای خودم  

صبح از بیمارستان اومدم سریع لباسام رو عوض کردم بدو بدو رفتم متروی امام خمینی گیتا جونم رو دیدم کلی بوس بوسی کردیم و کلی تا دانشگاه با هم راجع به اینکه به جز کره زمین دوست داریم کدوم کره زندگی کنیم حرف زدیم و به این نتیجه رسیدیم که زمین بهترین جا واسه زندگیه (این بحثا به دلیل کمبود سوژه واسه حرف زدن پیش میاد) و یکمی هم درس خوندیم Reading a Book(ببین کاظم جون من درسم میخونم بهم جایزه بده) یه پسره با دوست دخترش بود ولی همش گیتا رو نگاه میکرد و گیتا هم واسش عشوه شتری میومد آخر سر دختره دعواش کرد ما هم کلی بهش خندیدیم و بعد از کلی جر و بحث هر دو پرچم صلح رو بالا آوردن و بغلی کردن همو In Loveرفتیم سر کلاس آز-فیزیک گیتا زد بهم گفت آیسان این پسره چه خوشگل و خوش تیپه نه؟!!!پسر رو نگاه کردم گفتم آره خدایی خیلی قشنگه انقدر این گیتا به پسره تابلو نگاه کرد که پسره برگشت نگامون کرد خندید خلاصه استاد اومد و شروع کرد به درس دادن و راجع به اولین آزمایش توضیح داد یه دختری توی کلاس بود  اعصاب منو گیتا رو خورد کرده بود مثلا استاد جمع دو بردار به روش متوازی الاضلاع (که سال ۲ دبیرستان خوندیم) رو توضیح داد دختره میگفت استاد چرا اینجوری میشه ؟!!!یا مثلا استاد گفت توی فرمول cos رو باید عددش رو بذاریم جاش میگفت استاد از کجا عددش رو بیاریم و...انقدر سوال کرد که استادم خسته شد گفت اگه مشکلی داشتی میام پیشت بهت یاد میدم من و گیتا رفتیم سر یه میز نشستیم باید ۳ تا نخ رو که به کفه ی ترازو وصل بودن رو به حالت تعادل نگه میداشتیم و مقدار وزنه های داخل کفه و زاویه نخ ها رو اندازه میگرفتیم Libraخدارو شکر با گیتا خیلی خوب آزمایش رو انجام دادیم و نسبت به گروه های دیگه کمترین خطا رو داشتیم (کاظم جون اینم از مزایای درس خوندن و باهوش بودن من و گیتا است) بعد از کلاس یکم تو دانشگاه چرخیدیم و به تیپای دختر پسرا خندیدیم بعدش گیتا رفت سر کلاس اخلاق منم رفتم سر کلاس تاریخ اصلا حوصله نداشتم بشینم سر کلاس و دلدرد داشتم از نوع شدید به خاطر همین سرمو گذاشتم رو میز و با گل باقالک جونم sms بازی کردم بعد از کلاس هم با گیتا و نگار و چندتا از بچه های دیگه اومدیم سمت مترو اصلا جا نبود ما بشینیم چندتا پسر یه ردیف از صندلی ها رو گرفته بودن گیتا به یکیشون گفت میشه پاشین این دوست من بشینه پسره گفت چرا؟!گیتا گفت حاملس بچه داره لگد میزنه این نمیتونه وایسه پسره خندید پاشد من نشستم همه دوستام به بهونه ی حاملگی و سر درد و پیری و کمردرد و... تمام پسرای اون ردیف رو بلند کردن و نشستنYah دست پسرا درد نکنه واقعا اون روز کلی خوشحالم کردن با این کارشون منم به همشون شکلات دادم اونا هم کلی ذوق کردن و تشکر کردن توی راه با گل باقالک sms بازی میکردم اونم گفت ماءالشعیر بخور حالت خوب میشه منم گفتم باشه ولی نخوردم گیتا میگفت این حرکت رو بکنی حالت خوب میشه منم گفتم اه کثافت اومدم خونه زنگ زدم به بابک گفتم من نمیام مسجد میام خونتون عصری بابک بغض کرد گفت بیا منم گفتم باشه میام زنگ زدمyellow cellphone به گل باقالک یکم حرف زدیم بعدش با مامانم رفتیم مسجد چون اکثر فامیلای خاله مریم خارج هستن وظیفه پذیرایی به عهده ی من بود مسجدش همش پله داشت خانوما هم هرکدوم میرفتن یه گوشه میشستن و میز گرد تشکیل میدادن منم مجبور بودم همش این پله ها رو بالا پایین برم این مداح داشت راجع به مادر میگفت خیلی هم قشنگ میخوند گریه همه رو درآورده بود یهو وسط مداحی گفت پرشیا سفید رنگ به شماره ...بیاد ماشینش رو برداره مردم میخوان ماشین رو از پارکینگ بیارن بیرون اینو که گفت من یهو خندم گرفت زدم زیر خنده داشتم میخندیدیم تازه متوجه موقعیتم شدم نشستم زمین سرمو گذاشتم رو پام اولش میخندیدم ولی بعدش خندم به گریه تبدیل شد مجلس تموم شد داشتیم وسایل رو جمع میکردیم بیایم خونه من پام پیچ خورد افتادم زمین به گل باقالک گفتم اونم گفت حقته منم هر وقت میگفت سرفه میکنم دارم میمیرم میگفتم حقته اومدیم خونه دوباره پذیرایی به عهده من بود تا شب کلی کار کردم و دوباره حالم بد شد (این چند روز همش حالم بد میشه نمیدونم چه مرگم شدهpuppy eyes smiley

پ.ن۱: شیطونکم شماره خونتون رو بهم sms کن که بهت زنگ بزنم حالت رو بپرسم خوب بابا دلم واست تنگ میشه قربونت بشم  

پ.ن ۲: گل باقالک جونم مرسی بابت همه مهربونیات دوست دارم از نوع شدید 

خدانگهدارتون جینگولکای خودم

خاطرات روزهای ۱۷ و ۱۸ اسفند

سلام به همه ی دوستای گلم حالتون چطوره؟!دلم واسه همتون تنگیده بوداز همتون ممنونم به خاطر همدردیتون به بابک هم گفتم و از همتون تشکر کردFlower و اما خاطرات 

صبح از خواب پاشدیم لباس پوشیدیم رفتیم خونه بابک اینا وارد خونه که شدیم دلم گرفت بابک رو که دیدم حالم بدتر شد نمیدونید چقدر شکسته شده الهی بمیرم واسش بعد از نیم ساعت خاله مریم عزیزم رو از بیمارستان آوردن من فقط بازوی بابک رو چسبیده بودم و آرومش میکردم بابک مامانش رو که دید خودش رو میزد و گریه میکرد منم زورم نمیرسید آرومش کنم رضا و امید اومدن کمکم ولی اونا هم نتونستن آرومش کنن بعد از حدود ۱۵ دقیقه همه راه افتادیم سمت بهشت زهرا تو راه بابک همش گریه میکردsmiley crying watefall اصلا نمیتونستیم آرومش کنیم رضا به من sms داد که ولش کن بذار گریه کنه منم از آینه ماشین نگاش کردم با چشم علامت دادم که باشه 

دوست ندارم مراسم رو کامل بگم چون هم شما اذیت میشید هم منpuppy eyes smiley٬بعد از مراسم تدفین که خیلی ناراحت کننده بود رفتیم رستوران ولی حال بابک اصلا خوب نبود به مامانم گفتم چیکار کنم گفت تو با رضا و بابک برید خونه اگه تونستی بهش یکم غذا بده بخوره بعدم یه قرص بده که بخوابه رفتیم خونه با کلی قسم خوردن چند لقمه غذا خورد بعدم بهش قرص دادیم خوابید 

تا شب همش مهمون میومد و میرفت اعصابم واقعا داغون بود اگه میتونستم به همشون فحش میدادم و از خونه مینداختمشون بیرون از آدمای مرده پرست مفت خور بدم میاد سال به سال سر نمیزنن به همدیگه تا یکیشون فوت میکنه همه ۷ روز خونه طرف جمع میشن بعضی هاشونم که نمایش لباس و طلا و...میذارن واسه هم حالم از این افراد به هم میخورهsmiley throwing up با تنها کسی که تونستم دعوا کنم و دق و دلی همه رو سرش خالی کنم دختر عمه بابک بود آرایشی کرده بود که من تو عروسی نمیکنم لباسشم که انقدر زننده و مزخرف بود که نگو و نپرس تا دیدمش گفتم فکر کنم مجلستون رو اشتباه اومدین گفت منظورthinking hard smiley گفتم اینجا مجلس ختم هستش نه عروسیangry 3d smiley گفت خفه شو داهاتی من تمیزم این یعنی به زنداییم و مجلسش احترام میذارمsmiley trash talking گفتم خوب شد معنی تمیزی رو هم فهمیدیم تو که ادعای فرهنگت میشه تو که به قول خودت احترام مجلس رو داری نباید اینطوری آرایش میکردی و اگه تمیزی رو به آرایش میدونی میتونستی ملایم آرایش کنی و این لباسای جلف رو نپوشی خلاصه منو اون دعوامون شد و اونم قهر کرد رفت بابک  ازم تشکر کرد گفت مرسی که جوابش رو دادی  

شب شد و همه رفتن مامانم انقدر خسته بود رفت خونه منم خونه رو تمیز کردم و ظرفا رو شستم و بعدش با رضا و بابک رفتیم خونه ما  

فردا صبحش از خواب پاشدم Sunلباس پوشیدم رفتم متروی خمینی گیتا رو دیدم بغلش کردم و گفتم امروز حوصله ی خنده ندارم پس دلقک بازی رو تعطیل میکنیم گفت باشه رفتیم دانشگاه سر کلاس اول جدی نشسته بودیم و اصلا نمیخندیدیم همه دوستامون تعجب کرده بودن که یهو استاد بحث شیرین شوهر رو شروع کرد نیش منو گیتا باز شد بعد از اون کلاس یکم رفتیم تو محوطه دانشگاه چرخیدیم بعدم رفتیم سر کلاسی که استادش واقعا دلقک هستش تا اومد تو کلاس گیتا گفت تو این کلاسم باید جدی باشم گفتم بله ۱۰۰٪ طفلک گفت باشه میدونستم چه زجری میکشه تا آروم باشه و تو دلم میخندیدم استاد اومد شروع کرد به درس دادن اون روز تیک استاد این بود «همه چیز دو دسته است» مثلا داشت درس میداد یهو گفت آدما دو دسته ان عده ای شاد و عده ای غمگین (غیر مستقیم به ما تیکه انداخت) یا مثلا میگفت دانشجوها دو دسته ان عده ای مشروطی و عده ای موفق یا اعداد دو دسته هستن منفی و مثبت و کلا همش میگفت دو دسته دو دسته انقدر گفت که حالت تهوع گرفته بودیمsmiley throwing up یه جا استاد یه فرمول رو اشتباه نوشت که گیتا به من گفت با اجازه میخوام دلقک شم و یهو گفت استاد آدما دو دسته هستن گیج و باهوش کلاس ترکید استاد گفت کی بود بگه تا واسش یه صفر قشنگ بذارم گیتا گفت آهان استاد به خاطر اینکه نمرات دو دسته هستن ۲۰ قشنگ و صفر قشنگ استاد گفت تو بودی گیتا گفت نه استاد من نبودم استادم گفت وقتی بهت صفر دادم میفهمی که آدما دو دسته هستن دروغگو و راستگو گیتا هم گفت استاد شما صفر ندید من قول میدم بفهمم که آدما دو دسته هستن مهربون و خشن که شما از دسته ی اول هستین خلاصه اینا هی با هم کل کل میکردن و ما میخندیدیم آخرم گیتا پیروز شد و استاد رو خر کرد تا بهش صفر نده  گیتا درگوش من گفت استادها دو دسته هستن خر و خرشونده منم آروم خندیدم بعد از کلاس به گیتا گفتم من خونه کار دارم برای مراسم فردا باید برم وسایل رو آماده کنم گیتا گفت پس منم کلاس رو نمی مونم بعد زنگ زد به نگار گفت ما میریم واسه ما هم حاضر بزن که نگار گفت من با یه پسر دوست شدم امروز میخوایم بریم بیرون به هرکی زنگ زدیم که ما نمیایم واسمون حاضری بزن میگفت پس منم نمیرم ماشالا همه ی دوستان اهل پیچوندن کلاس هستن خلاصه ۱۲ نفر شدیم رفتیم سوار ون شدیم تا مترو کلی راجع به دوست پسر نگار حرف زیدم بعدم تو مترو رفتیم قسمت مردونه چون قرار بود نخندیم با گیتا ترجیح دادیم بخوابیم تا خندمون نگیره از جریاناتی که تو مترو پیش میاد واسمون گیتا سرش رو گذاشت رو پای منو منم سرمو گذاشتم رو کمر گیتا و تا امام خمینی خوابیدیم دوستامون ازمون عکس گرفتن انقدر خنده داره که نگو کاش میشد بذارم اینجا ٬تو مترو صادقیه یهو بوی ناجوری اومد همه مدیگرو نگاه کردیم ولی خدارو شکر از بین ما نبودFarting وقتی از گیتا خداحافظی کردم یهو زد زیر خنده laughing hard smileyگفتم چت شد یهو؟!!!questionable smileyگفت مردم از صبح کلی جلو خودمو گرفتم نخندم حالا میخوام یه دل سیر بخندمsmiley showing teeth چندتا پسر از بغلمون داشتن رد میشدن از مسخره بازی های گیتا خندشون گرفت و چندتا تیکه انداختن و گیتا هم جوابشون رو داد smiley sticking out tounge  یکیشونم چشم منو درآورد و تا خونه دنبالم اومد

بعدش اومدم خونه رفتم به مامانم کمک کردم بعدش واسمون مهمون اومد مامان رفت پیش مهموناش منم داشتم خرما رو آماده میکردم واسه فردا که بابک یهو اومد تو اتاق زد زیر گریه smiley crying waterfallsبعدم از حال رفتsurprised big eyes smiley با رضا بریدمش بیمارستان بهش سرم وصل کردن شبم اومدیم خونه اعصابم خیلی داغون بود و همش گیج میزدم مامانم گفت خوبی؟!گفتم آره بعد از یکم کار کردن خوابیدم که یکم بعدش حال خودم بد شد و منم رفتم زیر سرم tapping hands smiley 

پ.ن ۱:گل باقالک جونم همش بهم sms  میداد و کلی با هم حرفیدیم٬ازت ممنونم عزیزم راستی کلی بابت هندونه هایی که بهم دادی ممنونم  

پ.ن ۲:شیطونک کوچولوی عزیزم مرسی بابت sms که دادی بابک هم خیلی تشکر کرد ازت٬راستی عزیزم چرا فکر میکنی من بهت دروغ گفتم؟!چه دلیلی داره به دروغ بگم بابک وبلاگم رو اون چند روز نوشته؟!مریض که نیستم حالا خوبه تو شرایط زندگی منو بهتر از هر کسی میدونی٬به هر حال امیدوارم این شکت نسبت به من از بین بره ٬خیلی خیلی خیلی خیلی دوست دارم نازک نارنجی خودم  

خدانگهدارتون دوستای گلم Balloons

نتیجه دلشوره ی من

سلام به همه ی شما دوستای گلم 

دیشب میخواستم آپ کنم ولی اصلا حوصله نداشتم و دلم خیلی گرفته بود گفتم فردا صبح آپ میکنم صبحم اومدم آپ کنم که بازم حوصله نداشتم از طرفی دلشوره ی عجیبی داشتم تا عصری همینطور گذشت 

ساعت ۸ شب بابک زنگ زد خونمون دیدم داره گریه میکنه دلشورم بیشتر شد گفتم بابک چی شده؟!!!گفت آیسان مامانم و دوباره زد زیر گریه گفتم مامانت چی خوب بگو کشتی منو بابک گفت آیسان مامانم فوت شد آیسان دیگه مامان ندارم دیگه صداشو نمیشنوم دیگه نمیتونم برم تو بغلش آروم بگیرم دیگه دیگه دیگه...اون میگفت و من گریه میکردم نمیتونستم حرف بزنم مامانم اومد گوشی ازم گرفت اونم زد زیر گریه لباسامون رو پوشیدیم رفتیم خونه بابک طفلک بابک خیلی گریه میکرد حقم داشت هرکاری میکردم آرومش کنم نمیشد خودمم بدتر از اون بودم کلی جلو خودمو گرفتم که گریه نکنم ولی وقتی دیدیم اون آروم نمیشه منم زدم زیر گریه تو بغل هم کلی گریه کردیم الان تازه اومدم خونه بابک رو هم آوردیم خونه خودمون الانم بهش آرامبخش دادیم ولی انقدر گریه کرد تا خوابش بردخیلی ناراحتم بچه ها بابکی که انقدر شاد بود تو این چند ساعت ۱۸۰ درجه تغییر کرده از خدا میخوام بهش صبر بده و مواظب خاله مریم من باشه  

بابک عزیزم بهت تسلیت میگم امیدوارم این غم همیشه واست تازه بمونه  

اینکه میگم غمش تازه بمونه حرف بدی نیست خیلی هم خوبه٬چون اینطوری دیگه داغ عزیزاش رو نمی بینه 

دوستای گلم واسه خاله مریم عزیزم فاتحه بخونین و برای بابک گلم از خدا صبر بخواید 

خدانگهدارتون

خاطرات روز ۱۴ اسفند

سلام به همه ی شما دوستای گلم به خصوص داداش بهزاد گل و زن داداش خوشگلم آیسان جون و داداش کاظم مهربونم 

و اما خاطرات امروز صبح ساعت ۹ از خواب پاشدم دیدم مامان تو آشپزخونه نشسته رفتم پیشش با موبایلم آهنگ گذاشتم واسش میرقصیدم اونم میخندید و من کیف میکردم  تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

بعدش اومدم نشستم جلوی کامپیوتر تا ساعت ۱۱:۳۰ تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comمیخواستم برم حمام که دیدم آب سرده سرده مامانم گفت برو توی موتور خونه ببین دستگاه روشنه یا نه رفتم دیدم خاموشه زنگ زدم به بابام گفت اون دکمه ای که روش درجه داره رو فشار بده بعدم دکمه ی فندک رو بزن گفتم باشه کلی امتحان کردم روشن نشد بابام گفت کبریت روشن کن بنداز توش بازم روشن نشد منم دولا شده بود که ببینم چی کار میتونم بکنم آخه خیلی پایین بود و من مجبور بودم دولا شم یهو آتیش روشن شد و نزدیکه نیم متر اومد بالا تا من به خودم بیام موهام و ابرو و مژه ی چشم چپمم یکمی سوختpurple smiley with wig با مامانم جیغ زدیمjaw dropping smiley رضا (داداشم) و احسان(پسرداییم) از جیغ ما از خواب پریدن و اومدن پایین  احسان تا منو دید خندید رضا هم داشت دعوام میکرد که چرا بیدارم نکردی اگه چیزیت میشد من چیکار میکردم و... گریم دراومدcrying out loud smileyاومدم از بغل احسان رد شم گفت پیف پیف چه بوی سوختگی میدی با قیچی افتادم به جون موهام و تا اونجایی که تونستم درستش کردم حالا میذارم یکم دیگه بلند شه برم آرایشگاه دوستم ابروم پایینش سوخته به مامانم گفتم این یکی رو هم پایینش رو برمیدارم گفت نه بهت نمیاد گفتم نمیتونم واسه عید که اینطوری باشم گفت مداد بکش گفتم تابلو میشه گفت چیکارت کنم هر کار دوست داری بکن اصلا برو تیغ بزن گفتم نه تیغ نمیزنم بعدش دوباره اومدم پای کامپیوتر و دوباره آپ کردم تا عصری کارم همین بود عصری هم رفتم حمام بعدش با رضا و احسان کلی تو سرو کله ی هم زدیم  بعدم به مامان کمک کردم شام درست کنه میخواستیم شام بخوریم که مینا بهم sms داد و گفت که به شیلا نگفتهdroopy eyes smiley منم گفتم واسم مهم نیست فراموشش کن الانم اومدم این آپ کوتاه رو بکنم و برم بگیرم بخوابم  

خداحافظ دوستای مهربونم

پ.ن ۱:داداش کاظم من پولم کجا بود آخه؟دیدیش سلام منم برسون تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comثبت نامم نمیکنم چون عقیده ندارم٬ایشالا خدا یه عقل و یه گونی پول بهت بده 

پ.ن ۲: مینا بهت گفتم تو مثل همه ی آدمای دیگه آزادی و هر کاری بخوای میتونی بکنی دلیلی هم نداره ازم معذرت بخوای فقط بهت بگم قبل از هر کاری فکر کنthinking hard smiley چون ضربش رو بعدا میخوریتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com.میدونی از چی خندم میگیره smiley showing teethو از چی تعجب میکنمsurprised big eyes smiley؟!اون روز تو پارک دلیل بستن وبلاگت رو بهم گفتی و امروز زدی زیر حرفت واقعا از این کارت خندم گرفت تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comو از این تعجب میکنمتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com که من با هر کی صادق نبودم تا حالا با تو یکی خیلی صادق بودم نمیدونم به چیه من شک کردی suspicious smileyواقعا در تعجبم . امیدوارم با دوستای جدید بهت خوش بگذره و به اونا شک نکنی من نباید تو رو ببخشم خدا باید همه ما رو ببخشه angel praying

خاطرات روز  ۱۳ اسفند

بازم سلام به همه ی شما گوگولی های خودم 

صبح پاشدم لباس پوشیدم رفتم بیرون دیدم مبین دم در نیست گفتم حتما خواب مونده که دیدم خواهرش از خونه اومد بیرون رفتم باهاش سلام کردم گفتم بی معرفت نمیای خونمون گفت آفرین به تو با معرفت گفتم مبین رفت گفت نه مریض شده لالا تشریف داره گفتم آخی الهی بمیرم گفت کوفت چه واسه داداش من love میترکونه بچه پررو دوتایی خندیدیم و با هم خداحافظی کردیم .تا امام خمینی آهنگ گوش دادم گیتا اومد گفت آیسان تمرینا رو بده بنویسم که قطار اومد رفتیم سوار شدیم ولی از شانس گند ما انقدر شلوغ بود که به هم چسبیده بودیم و این وسط موبایل من داشت زنگ میزد انقدر شلوغ بود که نمیتونستم دستم رو تکون بدم و از جیب مانتوم گوشیم رو بردارم و همه مجبور بودن به زنگ گوشی من گوش بدن yellow cellphoneراننده مترو هم آهنگ فرهاد رو گذاشته بود خواننده هی داد میزد میگفت پروانه ی من گیتا هم میگفت جانم در رو باز کن تا پروانت بیاد پیشت مشقای شبش رو بنویسه و همه میخندیدنsmiley showing teeth  ایستگاه بعدی بازم یه عده اومدن تو مقنعه ما افتاد از سرمون ولی نمیتونستیم سرمون کنیم با گیتا چسبیده بودیم به شیشه در مترو صورتامون رو چسبونده بودیم به شیشه اونایی که سمت دیگه منتظر قطار بودن داشتن از خنده میمردن همه مارو به هم نشون میدادن چه کنیم مردم سرگرمی ندارن ما نقش دلقک رو بازی میکنیم که یکم شاد بشن Clownچندتا ایستگاه بعد همه پیاده شدن با گیتا نشستیم روی زمین هرکدوم یه تمرین رو مینوشتیم همه رو نوشتیم بعد شروع کردیم به حرف زدن تا استاد بیاد استاد تا وارد کلاس شد سلام نکرده به من گفت برو تخته رو پاک کنsuspicious smiley این سری تند پاک کردم گفت آفرین داری یاد میگیریclap hands گیتا گفت تخته پاک کنی هم شغل خوبیه استاد گفت دفعه دیگه میکم تو پاک کنی smiley covering laughشروع کرد به درس دادن این استاد ما یکمی خل تشریف داره تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comاز هرچیزی واسه مثال زدن استفاده میکنه مثلا توی این جلسه از کفش من ٬خودکار گیتا ٬سطل آشغال شال گردن یکی از بچه ها ٬کیف و جامدادی٬ اسب سواری٬ مدل ناخن مصنوعی یکی از دخترا و...استفاده کرد smiley showing teeth آخر کلاس میخواستیم بریم بیرون که یه پسره گفت جزوتو میری واسم کپی کنی بیاری؟!تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comمنم گفتم خودتون برید کپی کنین میام دم قسمت کپی ازتون میگیرم با گیتا نزدیکه ۲۰ دقیقه تو دانشگاه چرخیدیم رفتیم قسمت کپی دیدیم پسره تو صف وایساده باد میمود گیتا هم داشت قندیل میبست گفت کاپشنت رو بده بپوشم گفتم تو که خودت کاپشن داری گفت سردمه به خاطر فردین بازی تو اینجا دارم یخ میبندم منم کاپشنمو دادم بهش که بیشتر از این غر نزنه smiley trash talkingبالاخره پسره موفق شد کپی بگیره گیتا رو که دید زد زیر خنده گیتا هم چپ چپ نگاش کرد گفت عوض تشکرته؟!تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comگفت ببخشید ولی خیلی بامزه شدینتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com گیتا هم گفت بسه انقدر نمک نریز جزوه رو بده angry 3d smileyو اومد از پسره جزوه رو بگیره که یکی از برگاش رو باد برد گیر کرد بالای درختsmileys همه داشتن به ما میخندیدن پسره با دوستاش به هر سختی بود برگه رو سالم بهم دادنsmileys از اونجا رفتیم سر کلاس شیمی آلی استادش هنوز نیومده تو کلاس شروع کرد درس دادن بهش میگفتیم استاد استراحت بدید اصلا محل نمیذاشت و درس میداد یه سری پسرم سرشون رو چسبونده بودن به شیشه کلاس و تو رو نگاه میکردن منو گیتا هم خندمون گرفته بود آخر کلاس فهمیدیم بچه های آزمایشگاه هستن رفتیم سلام و احوالپرسی کردیم که پویان گفت کلاس بعدیتون چیه؟!گفتیم آمار سروش گفت چه خوب ما هم آمار داریم ما هم گفتیم تو کلاس می بینیمتون و رفتیم سلف ۲ تا ساندویچ فیله مرغ گرفتیم و خوردیم و رفتیم سر کلاس استادمون یه دختر جوون باحال بود با اینکه ساعت کلاس زیاد بود اصلا خسته نشدیم پویان و سروش و اشکانم پشتمون نشسته بودن هی چرت و پرت میگفتن ما میخندیدیم .بعد از کلاس رفتیم بیرون دانشگاه منتظر شدیم تا ون بیاد بریم مترو یهو ۲ تا از دخترای کلاس رو دیدیم که با ماشین از جلومون رد شدن یکیشون مزدا داشت و یکی پرشیا surprised big eyes smileyبه گیتا نگاه کردم دیدم اونم همون فکری که من میکن توی ذهنشهthinking smiley تصمیم گرفتیم هفته دیگه باهاشون دوست شیم حداقل سه شنبه ها تا خونه برسونن ما رو  

توی مترو دوباره پویان اینا رو دیدیم تا امام خمینی انقدر خندیدیم که اشک از چشمامون اومد   .اومدم خونه کلی خسته بودم یکم گرفتم خوابیدم وقتی بلند شدم مامانم یه خبر خوش بهم داد گفت بابات تا ۲ هفته رفته ماموریت مشهد کلی ذوق کردم و بالا و پایین میپریدم

ساعت ۱۰:۳۰ بود که اون کسی که نزدیک یک هفته است مزاحمم میشد و همه چیمو میدونست بهم sms داد گفت خیلی دلت میخواد بدونی من کیم؟!چرا رفتی به آبجی شیلا گفتی که من  bf توام؟!از تعجب فکم باز مونده بود چون من توی دوستام و توی فامیل کسی به نام شیلا نداشتم و تازه اصلا bf ندارم که بخوام به کسی بگم یا نگم.بهش گفتم من اصلا شیلا نمیشناسم گفت من رضا داداش پگاه هستم تازه فهمیدم کیه گفتم نکنه اون شیلا که وبلاگ داره رو میگی؟!question mark 3d smileyگفت آره تو به مینا رفتی گفتی من bf تو هستم و هر روز عصر با هم میریم گردشjaw dropping smiley داشتم دیوونه میشدم من اصلا به مینا این حرف رو نزده بودم smileysاگه مینا اون لحظه پیشم بود هر چی از دهنم در میومد بهش میگفتم تا عصبانیتم کمتر شه به داداش پگاه زنگ زدم گفتم چه دلیلی داره که من بخوام بگم با تویی که تا حالا ندیدمت و نمیشناسمت و با خواهرتم هر چند وقت یه بار sms بازی میکنیم دوست هستم؟angry 3d smileyتازه تو از من کوچیکتری اونم میگفت تو گفتیsurprised 3d smiley خلاصه دلیلی ندیدیم که بخوام بیشتر از این حرفام رو به اون اثبات کنم و فقط تو دلم واسه مینا تاسف خوردم که انقدر بچه گانه برخورد کرده و این حرفا رو توی تخیل خودش ساخته و رفته به شیلا گفتهtapping hands smiley٬هرچی به موبایلش زنگ زدم در دسترس نبود البته این چیز جدیدی نیست چون مینا سه روزه که در دسترس نیست وبلاگشم که بسته میخواستم برم دم خونشون ولی دیدم کار درستی نیست و پشیمون شدم تا آخر شب داشتم به این فکر میکردم که چرا مینا این کار رو کردهthinking hard smiley هنوزم به نتیجه نرسیدم فقط میتونم از اینجا بهش بگم واسش متاسفم smiley doesnt know و خوشحالم که زود شناختمش و از خدا ممنونم که مثل همیشه با من بود و تنهام نذاشت قربونت بشم خدا جونم

خدانگهدارتون دوستیای خودم   Hello

 پ.ن ۱:اون روز رفتم تو وبلاگ میریام عزیزم و خاطره آشغال دزدها رو خوندم و کلی خندیدمlaughing hard smileyو یه خاطره واسه میریام نوشتم راجع به بالا رفتن از دیوارتصاویر زیبا سازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com و میریام گفت توی وبلاگم بنویسم منم گفتم چشمView Full Size Imageو اما خاطره: 

من که بچه بودم با دختر پسرای ساختمان توی حیاط بازی میکردیم گاهی اوقات که توپمون میفتاد توی تراس من از در حیاط میرفتم بالا بعد از نرده هاش میگرفتم و میرفتم تا لبه ی دیوار تراسمون و بعدش از نرده های تراس میگرفتم و میرفتم بالا توپ رو مینداختم تو حیاط بعد از این کار دوباره مشکل همیشگی رو پیدا میکردم که چه جوری برم پایین questionable smileyوقتی پایین رو نگاه میکردم میترسیدم smileysبالاخره با هر بدبختی بود خودمو میرسوندم پایین انقدرم خنگ بودم که در تراس رو نمیزدم که مامانم باز کنه از پله ها برم پایینorange scared grinتا برسم پایین یک ساعتی طول میکشید و مجبور بودیم بریم خونه هامونsmileysهمیشه پسر همسایمون بهم میگفت تو میمون درختی هستی smiley covering laugh منم میگفتم از تو کلاغ بهترم با اون دماغت smiley making face و اینطوری میشد که دعوامون میشد  و کار به کتک کاری میکشید  و آخر سر یکیمون زخمی میشد و گریش درمیومدsmiley crying watefall و مامانامون رو صدا میزدیم 

پ.ن ۲:آقا امیر و مریم جونم تا چند روز دیگ ازدواج میکننBlowing Kissesاز خدا میخوام خوشبختشون کنه و تا اونجا که امکان داره کمکشون کنه تا سختی نکشن و انقدر شاد باشن که هیچ وقت غم به خونه دلشون سر نزنه دوست جونای گلم عروسیتون مبارک

   1      2      3      4    >>